گنجور

 
طالب آملی

جهان گلیست که رنگش ز بویش افزونست

نمونهٔ ز گل داغ و لالهٔ خونست

ز دود آه شرر بار خویش در حذرم

که فتنهٔ نکند زانکه آسمان گونست

ز خوردن غم هر روزه‌ام گریزی نیست

بلی چه چاره کنم غصه نیز افیونست

خزینه داری راز تو چون کنم که مرا

ز نور عشق درون نیز همچو بیرونست

وصال زنده دلی رو نداد پنداری

که در قلمرو دلها هنوز طاعونست

بدست غمزهٔ او اختیار دل «طالب»

چو در تصرف شیرین عنان گلکونست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی