جهان گلیست که رنگش ز بویش افزونست
نمونهٔ ز گل داغ و لالهٔ خونست
ز دود آه شرر بار خویش در حذرم
که فتنهٔ نکند زانکه آسمان گونست
ز خوردن غم هر روزهام گریزی نیست
بلی چه چاره کنم غصه نیز افیونست
خزینه داری راز تو چون کنم که مرا
ز نور عشق درون نیز همچو بیرونست
وصال زنده دلی رو نداد پنداری
که در قلمرو دلها هنوز طاعونست
بدست غمزهٔ او اختیار دل «طالب»
چو در تصرف شیرین عنان گلکونست