طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲

جهان گلیست که رنگش ز بویش افزونست

نمونهٔ ز گل داغ و لالهٔ خونست

ز دود آه شرر بار خویش در حذرم

که فتنهٔ نکند زانکه آسمان گونست

ز خوردن غم هر روزه‌ام گریزی نیست

بلی چه چاره کنم غصه نیز افیونست

خزینه داری راز تو چون کنم که مرا

ز نور عشق درون نیز همچو بیرونست

وصال زنده دلی رو نداد پنداری

که در قلمرو دلها هنوز طاعونست

بدست غمزهٔ او اختیار دل «طالب»

چو در تصرف شیرین عنان گلکونست