گنجور

 
طالب آملی

هان ای نمکین آهوی مشکین خطائی

کز نرگس مستانه کنی غالیه سائی

آهو اگر از ناف بود نافه‌گشا چیست

بر گوشهٔ چشمت اثر نافه گشائی

مستانه روی برورق لاله و نسرین

با آنکه دراین باغ نه شبنم نه صبائی

ازصلب که گیرد رحمت نطفه شب‌وروز

کآرام نگیری دمی از نادره زائی

ای زنگی مستی که کنی غالیه آلود

از بوسهٔ تر عارض ترکان خطائی

داری دوزبان هردو سرافکنده و مجروح

ز آنروی خروشی ز خراشنده نوائی

سر بعد بریدن فتد از حالت گفتار

تو با سر بریده چسان نغمه سرائی

دایم بسرانگشت خرامی بنزاکت

مانند عروسان بگه جلوه نمائی

داغند ز رفتار توکبکان و تذروان

با آنکه چو طاوس همه زشتی پائی

هرگه بسیه چشمه زنی غوطه سرازیر

صد گوهر ناسفته برآری چو برآئی

مشکین گهر آری بکنار از شبه‌گون بحر

در غایت رخشندگی و بیش بهائی

غواص نه‌ئی لیک چو غواص گهر جوی

از بحر برآئی و بگرداب درآئی

با جیب پراز افعی فارغ ز گزندی

شک نیست که هم ماری و هم مار فسائی

مانی بیکی پرخط و خال افعی پیچان

گر کام پر از زهر کند مهره نمائی

درگونه شبیهی به نی نغمه سرا لیک

هنگام نوا لب ننهی بر لب نائی

از چشمهٔ تیغ آبخورت ساخته گردون

زآن تیغ صفت تند سروتند ادائی

خاک قدمت صافتر از آب حیاتست

هرچندکه تا ساق نهان درگل و لائی

از ضعف تنت سرخ نگشته لبش ازخون

تیغی که سرت را ز بدن داده جدائی

زیر قدمت فرش ورقهای زرافشان

از جنس سمرقندی و از قسم ختائی

گاهی دومین سیف لسان الشعرائی

گاهی ششم انگشت کرام الوزرائی

دندانهٔ مفتاح ظفر خواند سپهرت

زآنرو بسرانگشت کنی قلعه گشائی

با آنکه بریدست سر هر دو زبانت

صد نغمه سرائی همه رمزی و ادائی

خون دربدنت مرده بنوعی که دم تیغ

آلوده نگردد که عصفور ربائی

چون نغمهٔ طاوس خرامی کنی آهنگ

بر پای تو افتند تذروان هوائی

خود ازدرو احشای درونت همه ماراست

شک نیست که موسای بنان را توعصائی

زین‌رو که درا لازمهٔ زانوی ناقه است

بر زانوی تو کرده صریر تو درائی

کعبه ورق است و ره کعبه خط مسطر

تو ناقهٔ پی کردهٔ افتاده ز پائی

برناصیهٔ صفحه کد رکنی است زکعبه

هر دم حجرالاسودی از نقطه نمائی

ای‌خامهٔ مشکین رقم ای‌حور سیه مست

ای شغل توچون زلف بتان غالیه سائی

داری بسر شیفته سودای نبانی

درگوش دلم گوی که مست چه هوائی

در زیر لبت زمزمه‌ئی هست همانا

در توطئهٔ مدح جهانداور مائی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
رودکی

دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی

آرام و طرب را مده از طبع جدایی

صد بار فتاده‌ست چنین هر ملکی را

آخر برسیدند به هر کامروایی

آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ

[...]

ناصرخسرو

ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی

بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟

ور باطنت از نور یقین هست منور

بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟

آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیس

[...]

منوچهری

ای ترک من امروز نگویی به کجایی

تا کس نفرستیم و نخوانیم نیایی

آنکس که نباید بر ما زودتر آید

تو دیرتر آیی به بر ما که ببایی

آن روز که من شیفته‌تر باشم برتو

[...]

مسعود سعد سلمان

تا تو ز من ای لعبت فرخار جدایی

رفت از دل من خسته همه کام روایی

هر روز مرا انده هجران چه نمایی

هر روز به من برغم عشقت چه فزایی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی

از محنت تو نیست مرا روی رهایی

معذوری اگر یاد همی نایدت از ما

زیرا که نداری خبر از درد جدایی

در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد

[...]

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه