طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - قصیده در توصیف قلم

هان ای نمکین آهوی مشکین خطائی

کز نرگس مستانه کنی غالیه سائی

آهو اگر از ناف بود نافه‌گشا چیست

بر گوشهٔ چشمت اثر نافه گشائی

مستانه روی برورق لاله و نسرین

با آنکه دراین باغ نه شبنم نه صبائی

ازصلب که گیرد رحمت نطفه شب‌وروز

کآرام نگیری دمی از نادره زائی

ای زنگی مستی که کنی غالیه آلود

از بوسهٔ تر عارض ترکان خطائی

داری دوزبان هردو سرافکنده و مجروح

ز آنروی خروشی ز خراشنده نوائی

سر بعد بریدن فتد از حالت گفتار

تو با سر بریده چسان نغمه سرائی

دایم بسرانگشت خرامی بنزاکت

مانند عروسان بگه جلوه نمائی

داغند ز رفتار توکبکان و تذروان

با آنکه چو طاوس همه زشتی پائی

هرگه بسیه چشمه زنی غوطه سرازیر

صد گوهر ناسفته برآری چو برآئی

مشکین گهر آری بکنار از شبه‌گون بحر

در غایت رخشندگی و بیش بهائی

غواص نه‌ئی لیک چو غواص گهر جوی

از بحر برآئی و بگرداب درآئی

با جیب پراز افعی فارغ ز گزندی

شک نیست که هم ماری و هم مار فسائی

مانی بیکی پرخط و خال افعی پیچان

گر کام پر از زهر کند مهره نمائی

درگونه شبیهی به نی نغمه سرا لیک

هنگام نوا لب ننهی بر لب نائی

از چشمهٔ تیغ آبخورت ساخته گردون

زآن تیغ صفت تند سروتند ادائی

خاک قدمت صافتر از آب حیاتست

هرچندکه تا ساق نهان درگل و لائی

از ضعف تنت سرخ نگشته لبش ازخون

تیغی که سرت را ز بدن داده جدائی

زیر قدمت فرش ورقهای زرافشان

از جنس سمرقندی و از قسم ختائی

گاهی دومین سیف لسان الشعرائی

گاهی ششم انگشت کرام الوزرائی

دندانهٔ مفتاح ظفر خواند سپهرت

زآنرو بسرانگشت کنی قلعه گشائی

با آنکه بریدست سر هر دو زبانت

صد نغمه سرائی همه رمزی و ادائی

خون دربدنت مرده بنوعی که دم تیغ

آلوده نگردد که عصفور ربائی

چون نغمهٔ طاوس خرامی کنی آهنگ

بر پای تو افتند تذروان هوائی

خود ازدرو احشای درونت همه ماراست

شک نیست که موسای بنان را توعصائی

زین‌رو که درا لازمهٔ زانوی ناقه است

بر زانوی تو کرده صریر تو درائی

کعبه ورق است و ره کعبه خط مسطر

تو ناقهٔ پی کردهٔ افتاده ز پائی

برناصیهٔ صفحه کد رکنی است زکعبه

هر دم حجرالاسودی از نقطه نمائی

ای‌خامهٔ مشکین رقم ای‌حور سیه مست

ای شغل توچون زلف بتان غالیه سائی

داری بسر شیفته سودای نبانی

درگوش دلم گوی که مست چه هوائی

در زیر لبت زمزمه‌ئی هست همانا

در توطئهٔ مدح جهانداور مائی