گنجور

 
طالب آملی

صبا رفتار پیکی در طلوع صبح نورانی

بگوشم زد صدای زنگ چون بانگ مسلمانی

ز سیر آهنگی آن نغمه مست از جای برجستم

بهر جانب نگاهی تاختم از روی حیرانی

یکی باد غبار آلوده بر در جلوه گر دیدم

عرق ریزان چو مرواریدش از اطراف پیشانی

دویدم پیش و گفتم خیر مقدم و آنگه افشاندم

بپایش مشتی از ناسفته گوهرهای مژگانی

گلاب آوردم و پیشانیش از گرد ره شستم

دریغا کاش بودی قدرتم بر آب حیوانی

بپایش آشنا کردم لبی وز گرد نعلینش

نمودم سرمه دان دیده پر کحل صفاهانی

پس از وی با هزاران شوق بی تابانه پرسیدم

که ای جاروب راهت شهپر مرغ سلیمانی

لبت آبستن رمزیست گویا مژده ای داری

که میبارد ز رویت همچو گل آثار خندانی

چو بشنید این سخن بگشود لب و آنگاه چون طوطی

زبان را چاشنی داد از ادای شکر افشانی

بگفت ای عندلیب گلشن معنی که بر یادت

قدح نوشند خوش طبعان ایرانی و تورانی

بشارت باد کاینک با هزاران مژده آوردم

خط آزادی مرغ دلت از دام حیرانی

در اثنای تکلم کاغذی درجی پر از گوهر

بیوسیده بدستم داد از روی روشن دانی

من آن منشور دولت چون بدست خویشتن دیدم

شدم سر تا قدم بهر سجود شکر پیشانی

بسوی قبلهٔ گجرات رو تسلیمها کردم

بآدابی که برمن کرد گردون آفرین خوانی

پس از تسلیم بگشودم زعنوان مهر مشکینش

چو دیدم آفتابی چند در جلباب ظلمانی

نظر چون با سواد عنبرینش آشنا کردم

بیاض دیده ام چون مردمک گردید نورانی

از آن دست قلم ثعبان که جنس روی دست اوست

همه لعل بدخشی بود مرواری بدعمانی

بدست مردم چشمم فتاد از مردمی عقدی

در او رنگین جواهر منتظم دریائی و کانی

همه چون لعل دلجویان بخوش رنگی و زیبائی

همه چون اشک مظلومان بسیر آبی و غلطانی

ز مضمون‌های لطف‌آمیز او شاداب گردیدم

چو نخل نیم خشک از التفات ابر نیسانی

شدم شادابتر چون مهر عنوان را رقم دیدم

بنام نامی سرچشمهٔ توفیق یزدانی

سحاب فیض عبدالله‌خان آن مظهر احسان

که نی بحری زدست همتش جان برد نی کانی

جوان بختی که پیر چرخ با ضعف بصر آسان

خط فیروزجنگی خواندش از الواح پیشانی

بهشت بارگاهش را بود زان رتبه عالی‌تر

که رضوان را در او حاصل شود مقصود دربانی

ز استیلای شوق سجدهٔ خاک درش هر دم

فلک را سر زند پیشانی دیگر ز پیشانی

بدست جود بشکافد گریبان تهیدستی

بمقراض سخا برد سر زلف پریشانی

بکف الماس‌گون تیغش گیاه زهر را ماند

که روید از کنار چشمه‌سار آب حیوانی

تواند عمری اندر نوبهار بی خزان کردن

گل اقبال را هر عقد دستارش گلستانی

بعهد خرم عدلش که از شادایی خاطر

بهم ناید دهان غنچهٔ دلها ز خندانی

ز یک منزل صدای قهقه کبک دری آمد

بگوش عندلیب از خندهٔ گلهای بستانی

بیزم اندر بسیمایش نظر کن ار ندیدستی

هژبر مجلس با صولت شیر نیستانی

گلستانیست دیوان ثنای او که در صحنش

تذروی می‌کند کلک و خط طیر خیابانی

بصحن عیدگاه کعبهٔ خلقش پرستاران

زگاو عنبرین آهوی مشک آرند قربانی

چومی بر کف نهد از عکس جامش انجمن گردد

بصد رنگینی شهپال طاوسان بستانی

ز شرم دست گنج‌افشان او چون دانهٔ گوهر

بزیر دامن دریا گریزد ابر نیسانی

بعهد جود او هر شاهدی کاندر وجود آید

بصد زنجیر نتوان بست بر زلفش پریشانی

بدینسان کز نشاط عهد او آئینه‌سان گردید

سراسر صیقلی هرجا ز جنسی بود سوهانی

عجب گر چار موج فتنه دریای سلامت را

شکنج نیم ابر و آشنا گردد به پیشانی

چه صورت بر کند شمشیر هندی در کفش جائی

که گیرد کلک مصری در بنانش شکل ثعبانی

بعهد جود او گوهر گرانی یافت تا جائی

که در اشک عاشق هم فراموش کرد ارزانی

غبار صندل پیشانی خورشید و مه گردد

هر آن میدان که در وی گرم سازد رخش جولانی

خدنگ آتشین پیکان او کاندر بر اعدا

خیالش حلقهٔ چشم زره را کرده مژگانی

زبس کز خون دلها گشته رنگین فرق نتواند

نمودن جوهر پیکانش از یاقوت پیکانی

چو زهاد ریاضت پیشه بیم شحنهٔ عدلش

هژبر شرزه را پرهیز فرماید ز حیوانی

پی مهمانی غم چون حسودش سفره اندازد

کند بر سفرهٔ او شور بختیها نمکدانی

بعطرستان حسن خلق او تا دامن محشر

صبارا کار گلریزی بود یا سنبل افشانی

دمادم بر مشام رهروان کعبهٔ شوقش

نسیم خلق ریحان آید از خوی مغیلانی

زهی دریا دلی کز فیض گوناگون احسانت

نماید نعمت خوان معادن کسب الوانی

چو دست گوهرافشان تو بزم همت آراید

نیابد جای در صف نعالش ابر نیسانی

عجب نبود که کمتر قطره‌ئی در عهد احسانت

بچیند خوان و دریا را کند تکلیف مهمانی

پری روی سخن گر بودش زلفی و گیسوئی

بهشتی مجلست را سنبلی کردی و ریحانی

گیا زرین دمد زان خاک مشکین تا دم محشر

بدشت چین دمی گر ابر همت را ببارانی

شود سرسبز و آرد میوهٔ شاداب چون طوطی

بباغ شعله‌گر شاخی ز نخل موم بنشانی

بیاد شمع رویت بی تأمل کودک اعمی

تواند خواند برلوح عطارد خط دیوانی

فلک گوی گریبان درخم چوگانت اندازد

چو آری پای در زرین رکاب جنگ چوگانی

عطارد بشکند لوح تفاخر برسر کیوان

بتحسین خطش گر گوشهٔ ابرو بجنبانی

سهیل تیر چون طالع شود از مشرق دستت

عدورا میوهٔ دل گیرد از خون رنگ مرجانی

نبینم هیچ شاهد را به پوششهای گوناگون

هوس چندانکه شمشیر ترا بینم به عریانی

درآن بازار جان کز رونق جنس بلاکرده

متاع عافیت ارزان‌تر از کالای تالانی

غضبناکان آتشخوی را از روی همجنسی

شکنج ابروان خویشی کند با چین پیشانی

زباد رمح ماند زورق ارواح بی لنگر

درآب تیغ گردد کشتی اجساد طوفانی

یلان از بیم پیکان سر نهان سازند درمغفر

که درباران آهن آهنین شرط است بارانی

چو ضحاک از سردوش سواران نیزهٔ خطی

نماید چون یکی مار دوسر آهنگ پیچانی

زبس نظارهٔ باران تیر ازهر طرف گردد

روان از حلقهٔ چشم زره سیلاب حیرانی

هلالستان شود روی زمین چون سینهٔ عاشق

ز نعل باد پایان زمین فرسای جولانی

ز دود انگیزی خاروخس تن زآتش غیرت

شود آشفته اندر مغزها ارواح نفسانی

ز بس گلها که رویاند بهار تیغ از اعضا

کند تن گلبنی خون شبنمی میدان گلستانی

دراین اثنا تو ناگاه از کمینگاهی برون تازی

بگردت لشکری صف بسته از تأیید ربانی

چو آتش گرم سازی بادپای برق سیر آنگه

بآب تیغ گرد فتنه و آشوب بنشانی

حریفی را که شمشیر افکنی بر ترک بر تارک

سرو مغفر چو مرغش ز آشیان تن بپرانی

دلیری را که ریزی بر جگر آب از دم خنجر

هزاران چشمهٔ زهرش از این هر مو بجوشانی

بزخم دشنه مرجان از رگ حاسد برانگیزی

بطعن نیزه یاقوت از دل دشمن بیفشانی

فلک قدرا ز شرم تحفهٔ نالایق نظمم

بگردون میرسد جوی عرق از طرف پیشانی

ولی چون رسم راه آورد دستوریست بس شایع

نمودن ترک آن بیشم نمود از جنس نادانی

چو خود قایل بنقص خویش گشتم چشم آن دارم

که برعیب کلامم پردهٔ لطفی بپوشانی

بعذر اینکه در کف نیست آن پیرایهٔ نطقم

که در بزمت کنم شایستهٔ آهنگ ثناخوانی

همان بهتر که درختم سخن راه دعا پویم

نسازم بیش از این سرمایهٔ تصدیع طولانی

مدام از تیغ و جوهر تا بود گفتار در عالم

بشمشیر تو بادا جوهر اقبال ارزانی

هزاران عندلیب شوخ رنگین نغمه چون (طالب)

بگلزار مدیحت باد سرگرم خوش الحانی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی