گنجور

 
طالب آملی

چو رو بکعبهٔ وصلت کنم قدم رانی

فتد بخاک ز پایم نشان پیشانی

چه مظهری که چو آئینه روشن است ترا

نهان خلق چه پیدائی و چه پنهانی

فلک به عینک خورشید و مه بکرد برون

سر از کتابهٔ این چار طاق ارکانی

تو دیده‌پوشی باصد حجاب در شب تار

خط جبین ملایک بر آسمان خوانی

ز کلک طبع تو ریزد به پرنیان خیال

همان رقم که تراود ز خامهٔ مانی

ز هی بعقده‌گشائی ضمیر مهر نظیر

گره گشاد ز کار زمانهٔ فانی

ز شکل کاهکشان داد پیک فطرت را

بکف عنان یکی سبز خنگ جولانی

در آن مقام که گسترده خوان نعمت فیض

بمهر و مه زده اول صلای مهمانی

غذا ز جنی و حمل داده چرخ را هرگه

بسوی قرص مهش دیده تیز دندانی

من و سپهر و کواکب گواه قول توایم

بیا بکن بخدا دعوی سلیمانی

اگر سلیمان در فیض ابر نیسان بود

تو خود به فیض دو بالای ابر نیسانی

دمی امان ندهی کز سحاب دیدهٔ خصم

سفینه‌ای نکنی در سراب طوفانی

گل همیشه بهار است دولتت که سپهر

بصد زبان کند او را هزار دستانی

ز آب تیغ تو در گلستان سینهٔ خصم

بداغ شعله دمد لاله‌های نعمانی

گیاه عمر حسود تو سست بنیاد است

چو بر کنارهٔ جو سبزهٔ زمستانی

اگر عدوی تو لب تر کند بچشمهٔ خضر

دهن بزهر بشوید زلال حیوانی

وگر کند بدل اندیشه کز سفینهٔ ضعف

بروی بحر چو خس بگذرد بآسانی

بسهم ارهٔ پشت نهنگ جلوه کند

بچشم واهمه‌اش موجهای غمانی

بصحن کعبه کوی تو شاهدان بهشت

تمام آهوی چشم آورند قربانی

بحیرتم که قدم سودگان دشت حجاز

براد کعبه چه گرمند در قدم رانی

چرا بسوی جناب تو ره نمی سپرند

که شخص کعبه توئی بل هزار چندانی

میان کعبهٔ ذات تو فرق دشوار است

تو چار عنصری و کعبه چار ارکانی

مجال دم زدنم نیست ورنه میگفتم

صریح با تو که چشم و چراغ دورانی

زبان کلک تو منقار طوطی خردست

از آن نباشد بی شغل شکر افشانی

به پیش شکر نطق تو سر بسر خجلند

ز گلفشانی خود بلبلان ایرانی

نثار نعل سمند تو تنگدستان را

گهر عرق بود و رشتهٔ چین پیشانی

بکنه جوهر ذات تو چون رسم هیبات

هنوز طفل صفت عقل من هیولانی

ز عندلیب بهشتم مگو چگونه کنم

بچار باغ مدیحت هزار دستانی

بود به رشتهٔ وصف تو کم بها گهرم

متاع زال بیازار ماه کنعانی

گل قبول تو گر چینم از بهار سخن

به عقل کل کنم از ناز دامن افشانی

کلاه گوشه به استادی خرد شکنم

گرم تو روزی شاگرد خویشتن خوانی

زهی شگفته بهاری که جلوهٔ تو کشید

بچشم بلبل و گل توتیای حیرانی

ز شمع روی تو بر هر چمن که عکس افتاد

در او چو آینه شد داغ لاله نورانی

تبارک الله ز اندیشهٔ فلک سیرت

که اوست اول سیارگان و مه ثانی

بپای فکر تو در لمحه‌ای توان صدبار

بالا مکان شدن و آمدن بآسانی

ز شاهدان خیال تو آب و رنگ برد

عروس خاطر مشاطهٔ صفاهانی

بخاک پای ضمیرت سر نیاز نهد

کلاه گوشهٔ مسند نشین شروانی

ز رشگ بلبل شیرین نوای گفتارت

که هست خامشی او هزار دستانی

بشاخسار سخن طوطیان هند کنند

جگر فشانی در ضمن شکر افشانی

بمعرضی که زبان تو تیغ نطق کشد

قلم برعشه فتد در بنان خاقانی

زبان خامهٔ فولاد را کند مجروح

حدیث تیغ زبان آورت ز برانی

نعوذ بالله ز آن افعی زمرد فام

که طعنه ها زده بر عقرب سلیمانی

چو آب خضر و وی این مایه امتیاز که او

همیشه خون خورد و خضر آب حیوانی

میان خضر و وی این مایه امتیاز که او

همیشه خون خورد و خضر آب حیوانی

گهیت سبز در آید بچشم و گه گلفام

گهیش هندی خوانی و گه بدخشانی

چو شرم حسن نهان زیر پرده لیک بطبع

چو راز عشق تمام آرزوی عریانی

بوصف توست این کلک پی بریده شود

بزیر ران بنانم کمیت جولانی

تبارک الله از آن اشهب ستاره خرام

که در حقیقت صبحی است ماه پیشانی

بسطح خاک یکی شعله ایست باد عنان

بروی بحر یکی کشتی است طوفانی

یکی رمیده غزالیست همچو نرگس یار

بسی دونده‌تر از قطره‌های مژگانی

هوا برعشه درآید گرش برانگیزی

زمین بلرزه درافتد گرش بشورانی

به‌پیچ و تاب درافتد ز رشگ سنبل حور

چو مست جلوه کند عرض کاکل افشانی

بود به‌جنب خرد بستنش بقفل شکیل

گره بباد زدن در کمال آسانی

ترا سزد که چنین رخش برفلک تازی

ترا سزد که چنین باره بر قضا رانی

خرد پناها آشفته خاطری نگذاشت

که در ثنای تو سنجم نوای سبحانی

عبیر پیرهن یوسف آورم بخیال

عروس مدح ترا تحفهٔ گریبانی

ولی چه سود کز آسودگی طبع و حواس

کشید سلسلهٔ آتشم به نادانی

مشقت سفر و رنج راه و شدت وی

بست نطق مرا دست گوهر افشانی

سخن ز خاطر افسرده نا تمام آید

تمام رس نبود میوهٔ زمستانی

خدای داند و من بنده کاندرین مدت

چها کشیده‌ام از حادثات دورانی

دراین سفر که نصیبم مباد دیگر بار

بگونه‌گونه غم بود صحبت جانی

غم زمانه بیکسو بلاست عارف را

نه از مقولهٔ زلف بتان پریشانی

تمام راد بدستور بختیان سحاب

درآب دیدهٔ خود داشتم قدم رانی

تر اختلاطی باران بر شکالی را

ز من مپرس که این قصه نیست پایانی

ز اگره تا بخیابان گلشن لاهور

رفیق بودم با ابرهای بارانی

بعزم ملتان چون زورقی شدم چو هلال

زد از سرشکم سیلاب کوس عمانی

نچید دیده بساط ترشحی که مرا

ز شبنم مژه کشتی نگشت طوفانی

چو بخت یافت به ملتان سلامتم از رشک

چهار ماه در آن قلعه داشت زندانی

ز مکث ملتان نزدیک شد که مرا

بدل شود لقب آملی به ملتانی

درآن مضیق ملالت چهار مه بودم

بسان مهره به ششدر تمام حیرانی

ز رهنمونی اقبال شاه مهرهٔ بخت

خلاص یافت از آن ششدرم بآسانی

کنون که آمده‌ام از توچشم آنم هست

که روی تربیت از بخت من نگردانی

خطاب بندگیم مرحمت کنی که مرا

توجهی نه بسلطانی است و نه خانی

مباش گو کمر حشمتم طراز میان

بس است فرق مرا افسر سخندانی

همین عطیه بس از دولتت توام که سپهر

کند کمیند خطابم عطارد ثانی

دمید صبح، محل دعاست هان (طالب)

سخن دراز مکن چون شب زمستانی

همیشه تا صف بیچارگان برندپناه

به صاحبان دل از حادثات دورانی

بزیر سایهٔ بال همای چتر تو باد

پناه خلق چه ایرانی وچه تورانی

بساط بوس تو بادا جبین شیر دلان

چه از سپاه عراقی و چه خراسانی

ز شمع رای تو رشک چراغ گردون باد

فروغ انجمن دودمان ترخانی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
رودکی

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟

که حیف باشد روح القدس به سگبانی

به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم

[...]

قطران تبریزی

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی

برای پرورش جسم، جان چه رنجه کنم

که حیف باشد روح القدس به سگبانی

به حُسن صوت چو بلبل مقید نظمم

[...]

امیر معزی

مخوان فسانهٔ افراسیابِ تورانی

مگوی قصهٔ اسفندیارِ ایرانی

سخن ز خسرو و سلطانِ هفت کشور گوی

که خَتْم گشت بدو خسروی و سلطانی

معزِّ دینِ خدای و خدایگانِ جهان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

در آمد از غم تو ، ای بخوبی ارزانی

بکار من چو سر زلف تو پریشانی

کنم بطبع فدای تو دیده و دل و جان

که تو عزیزتر از دیده و دل و جانی

بنفشه زلفی و گل خدی و چه می گویم؟

[...]

قوامی رازی

به هرزه بر سر دنیا مشو به نادانی

که چون توئی بچنین کار نیست ارزانی

چو عمر ضایع کردی بر آن پشیمان باش

اگرچه سود ندارد کنون پشیمانی

غم جهانی بر جان خویشتن چه نهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه