گنجور

 
طبیب اصفهانی

گفتی از جور فراقت چه به من می‌گذرد

آنچه از باد خزانی به چمن می‌گذرد

خونم از شوق به جوش آمده ای همسفران

تا کجا حرف عزیزان وطن می‌گذرد

به سراغم همه‌جا گریه‌کنان می‌آیی

گر بدانی که به غربت چه به من می‌گذرد

طرفه راهی‌ست ره عشق که هرکس سر کرد

از غم جان و ز اندیشه تن می‌گذرد

لب ز افسانه فروبند که در محفل عشق

سخن آنجا همه از تیغ و کفن می‌گذرد

بگذرد بر دلم از یاد وطن آنچه طبیب

به عقیق از غم حرمان به یمن می‌گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بلند اقبال

دانی ای مه که ز هجرت چه به من می‌گذرد

گذرد آنچه ز دی مه به چمن می‌گذرد

آنچه بر زیبق و زر می‌گذرد از آتش

به دلم از غم تو سیم‌بدن می‌گذرد

به یمن گر گذر آری ز عقیق لب تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه