گنجور

 
طبیب اصفهانی

زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیف

نازده بر سینه‌ام زخم دگر، بگذشت حیف

کشتی ما را که عمری بود جویای نهنگ

بر کنار افکند موج و از خطر بگذشت حیف

گفتم از باغ تو چینم میوه‌ای، تا در گشود

باغبان بر روی من وقت ثمر بگذشت حیف

کار خود را چاره از آه سحر جویند خلق

چاره کار من از آه سحر بگذشت حیف

از هجوم خار در گلشن ز بس جا تنگ گشت

عندلیب از وصل گل با چشم تر بگذشت حیف

بعد عمری از پی پرسش طبیب خسته را

گرچه یار آمد به سر، زآن پیشتر بگذشت حیف

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

شب نهان آن مستم از بالای سر بگذشت حیف

بعد عمری کامد از من بی خبر بگذشت حیف

گرچه دیری بودم اندر هجر او گریان و خوار

بر من از برق درخشان زودتر بگذشت حیف

سینه را کردم سپر تا نگذرد تیرش ز من

[...]

آذر بیگدلی

از اسیران خود آن شه بی‌خبر بگذشت حیف

بی‌خبر از دادخواهان، دادگر بگذشت حیف

غافل آمد یار و، غافل از نظر بگذشت حیف؛

بی‌خبر آمد خوش، اما بی‌خبر بگذشت حیف

شب بر آن در خفتم و، غیرم به خلوت ره نداد؛

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه