گنجور

 
سوزنی سمرقندی

برگوی بداماد خود ای ناصر بزاز

تا مست شد از . . . ن نکند عربده آغاز

از وجه غزی و تتری سست رکونی

بر مردم کسبه نشود طاعن و غماز

تا کو بیان جمع نگردند دگر بار

در حمیت . . . ن سرش نگیرند دگر باز

با . . . ن در اینده و شلوار بریده

اینجا بفرستند مرا ورا بتک و تاز

بر مردم کسبه ننهند تهمت دزدی

تا خشک به . . . نش نسپوزند همه باز

بر سرش درآیند دگر ره بسر گرز

شلوارش ببرند دگر ره بسر گاز

اینجا بدرستی خبر آمد که بکسبه

داماد ترا مهمان بردند باعزاز

بسیار لطف کرد همه کس بحق وی

تا گنده شد و باز برآورد سر از ناز

کردند سزای در مرزش بسر بوق

وانگه چو دهل داد بهر روئی آواز

گویند که راز وی از خلق نگهدار

بانگ دهل و بوق توان داشت کجا راز

کردند منادی که بیائید و به . . . ائید

همسایه بهمسایه و انباز به انباز

چندانش به . . . ادند که اندر همه کسبه

یک . . . ر نمانده است از . . . ن بسر غاز

من ناصح اویم بتو غماز نمانم

تو ناصح او باش مباش از من غماز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

آخر نظری کن به من ای سرو روان باز

هر چند که آید همه از سرو روان ناز

سرگشته چو ماییم خروشان ز فراقت

در گوش تو خواهیم که گوییم همه راز

قدّ تو بلندست و مرا دست رسی نیست

[...]

اهلی شیرازی

المنه لله که دگر مرغ خوش آواز

قانون غزل کرد بمضراب زبان ساز

چون لاله دلم چاک شد از باد بهاری

وقت است که این داغ کهن تازه شود باز

هرگز بزمین توسن بختش نرساند

[...]

هلالی جغتایی

ای کافر پرعشوه و ای دلبر طناز

یک چشم زدن و انکنی چشم خود از ناز

هر لحظه کنی عشوه و ناز دگر آغاز

تا چند کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز

شیخ بهایی

چون به ستاریت دیدم پرده ساز

هم بدست خود دریدم پرده باز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه