گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۶

 

آن ترک که گرده نام دارد

حسن و شرفی تمام دارد

دل میل به بره کرد و لحمش

بنگر چه خیال خام دارد

ترشی چو به گوشت بود گفتم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۷

 

چراغ روی ترا شمع گشته پروانه

مرا ز حال تو با جان خویش پروا نه

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۷

 

مرا که در دل و جان آرزوی بریانه

دو دیده در غم نان چون کباب گریانه

شنیده ای صفت اشتیاق مجنون را

مرا به کله و گیپا هزار چندانه

زشوق حلقه زنجیر زلبیا امروز

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۸

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی

خرقه جائی گرو باده و دفتر جائی

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۸

 

دارم امروز تمنی طبق بغرائی

برسان بار خدایا به کرم از جایی

سر به کونین فرو ناورم از عیش و نشاط

گر فتد در کف من کاسه گندم وایی

نقد جان می دهم از بهر کباب ته نان

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۹

 

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عاشق سوخته دل در طمع خام افتاد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۹

 

دوش در خانه مرا نان جوین شام افتاد

چه کنم هیچ جز از صبر که ناکام افتاد

صحن کاچی به دو صد درد دل آمد به شکم

رنجه گردد چو کسی در طمع خام افتاد

راز سر بسته سنبوسه نگفتم با کس

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۰

 

رخ تو مظهر انوارهای سبحانی است

خط تو آیت الطافهای ربانی است

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۰

 

مرا به صحنک بغرا محبت جانی است

اگر چه معده پر از نان گرم و بریانی است

چه می کنی صفت امروز آب حیوان را

به شیر منش نظر کن که آب حیوانی است

به شهر اگر دل بریان به جان فروشد کس

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۳

 

شبی از خمیر جوین خواستم

که ططماج آید درست و سفید

درین قصه میده بخندید و گفت

«ز بد اصل نیکی نداری امید»

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۴

 

هریسه به روغن بگفتا صباح

که تا چند نالی تو ای بیقرار

به شب شد غشادار بسوز تو بار

«ز ناپاک چشم نکویی مدار»

حلیمی بیاموز این دم ز من

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۵

 

جوش بوره شبی به بغرا گفت

نکته ای چند، بود چون محرم

خویش را بر کشد به رعنابی

جان ماهیچه هست از آن درهم

سر من نیست قلیه را، گویا

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۶

 

دیدم اندر دکان کله پزی

کز رخ کله شعله می زد نور

شیخ گیپا مرقعی در بر

شسته آنجا به صد هزار حضور

بر طبق کرد کاسه و گفتا

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۷

 

ز دیگ ترشی ای، قسام روزی

به جا می کرد ترشی، ای برادر

به ناگه دیدم اندر دیگ ترشی

که گم شد گوشت سربر زد چغندر

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۸

 

دیگ حبشی مفاخرت داشت

کامروز به مطبخم افاضل

هر نوع حوایجی که خواهی

از باطن من شدست حاصل

بر کاسه زبان گشاد چمچه

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۴۶ - ابتدای فردیات

 

تو صوفی، دل چه می بندی به زناج

مکن طول عمل با عمر کوتاه

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۴۷

 

ماس را دید چون به بغرا ضم

خون سرکه ز غصه می جوشید

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۴۸

 

چون رسیدی به صحن قلیه برنج

بده ار عاقلی دو مرده جواب

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۴۹

 

یک کله صباح اگر کنی نوش

فی الجمله نهار کرده باشی

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۵۰

 

اگر صحن مزعفر را بیابی

بخور چندان که جان را جا نماند

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۱۱
۱۲
۱۳
۱۴
sunny dark_mode