گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۴

 

نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را
هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست
زنهار ز سر باز مکن چین جبین را
چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد
این صید ز صیاد گرفته است کمین را
هر جا لب لعل تو به گفتار درآید
در آب گهر غوطه دهد مغز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین راتسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را
من سر نخواهم شدن از وصل تو آریلب تشنه قناعت نکند ماء معین را
میدید اگر لعل تو را چشم سلیمانمی‌داد در اول نظر از دست نگین را
بر خاک رهی تا ننشینی همهٔ عمرواقف نشوی حال من خاک نشین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱

 

تا رای بود نصرت دین ناصر دین را
در نصرت او رای بود روح امین را
تا پادشه روی زمین باشد سنجر
بر هفت فلک فخر بود روی زمین را
شاهی که به ماهی به سپاهی بگشاید
صد شهرگرانمایه و صدحص‌ه حصین را
با خصم برابر زند اندر صف پیکار
بی‌ آنکه کند چاره شبیخون و کمین را
چون نیزه زند نرم‌کند پیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴

 

آتش زده آن لعل قبا، خانه زین را
بر خرمن ما برق گشاده ست کمین را
همچون کف خاکی که برد سبزه ز جایش
کردند به ما، سبز خطان تنگ زمین را
چون مهره بازیچه، دهد طرح به طفلان
کفر سر زلف تو، دل باخته دین را
آن روز نشیند به جهان نقش مرادم
کز بوسه کنم نقش لب لعل نگین را
فریادکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۸

 

دل بر سر تیر است، گشاییم کمین را
از خامه طرازیم، صنم خانهء چین را
هر شیوه ات ای شوخ، ز بس ذوق فریب است
هرگز نشناسد کسی از مهر تو کین را
نه تنها می کند چون زهر، صحبتهای شیرین را
زبان تلخ، دشمن کام می سازد سخن چین را
ز شمع خویشتن از بس که آتش در سرم سوزد
رگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی