گنجور

 
نظیری نیشابوری

جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را

تا چپ نکنی راست نخوانند نگین را

از شوق شهیدان حریم سر کویش

چون دانه در آغوش نگنجند زمین را

پیداست رهایی من از ضعف وجودم

ره زود به سر می رسد آواز حزین را

من دام به نخجیرگه انداخته بودم

شیر آمد و بگرفت ز من دام و کمین را

آبی به رخ از آبله گفتم برسانم

وادی به رهم ریخت تف آبله چین را

با تیغ به تسلیمم و با خصم به شفقت

با مهر بدل ساختم از عشق تو کین را

بیرون نهم از خویش اگر پای «نظیری »

یک پایه فروتر بنهم عرض برین را