گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۳

 

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد

اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد

چشمم ز هماغوشی مژگان گله دارد

این ساغر حیرت صفت آبله دارد

شمشادقدان را به گلستان خرامت

موج عرق شرم به پا سلسله دارد

ای زاهد اگر شعلهٔ آهی به دلت نیست

بی‌تیر،‌ کمان تو چه سود از چله دارد

برق عرق حسن‌فه زد شعله درتن باغ

گل در جگر از شبنم صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴

 

بی‌یأس دل از هرچه نداردگله دارد

ناسودن دست تو هزار آبله دارد

محمل‌کش مجنون‌روشان بی ‌سر و پایی‌ست

این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد

از عالم نـیرنگ املِ هیچِ مپرسید

آفاق‌، شرر فرصت و، زاهد چله دارد

از خار کند شکوه ‌گل آبلهٔ من

آیینه گر از شوخی جوهر گله دارد

یک نچه به صد رنگ‌گل‌افشان خیال ست

یکتایی او اینقدرم ده دله دارد

نگذشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۵

 

هرجا نفسی هست ز هستی‌ گله دارد

دیوانه و هشیار همین سلسله دارد

پیچیده به پای طلبم دامن دشتی

کز آبله صد ریگ روان قافله دارد

معذورم اگر طاقت رفتار ندارم

چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد

بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست

از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد

بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت

چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد

محمل‌کش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی