گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵

 

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستانخوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایمسوگند نخوردی که بجویم دل مستان
گفتی که به بستان بر من چاشت بیاییدرفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزیوی چهره تو خوبتر از روی گلستان
دانی که دغل از چو تو یاری به چه مانددر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۹ - بر سبیل تغزل و ترکیب‌بند گوید

 

گر خضر دهد آب بقایت به زمستان

مستان بستان جام می از ساقی مستان

بستان به شبستان قدح از دست نگارین

کز روی دلارا شکند رونق بستان

ترکی‌که به خوناب جگر دارد معجون

در هر نظری اشک تر زهدپرستان

لعل لب دلدار گز و خون رزان مز

در خرقهٔ سنجاب خز و کنج شبستان

درکش می چون خون سیاووش به بهمن

کز نیرویش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۴

 

ای باد صبا رَو ز سپاهان به قهستان
بگذر چو به قاین رسی از طرف گل¬ستان
یاران مرا در چمن باغ طلب کن
از جام صبوحی شده مستان و چه مستان
مستان که به یک جام دو عالم بفروشند
وآن گه نخرند از فلکِ شعبده دستان
در پای گل ایشان همه هم زانوی عشرت
من در غم ایشان چو عنادل همه دستان
روزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری