گنجور

 
صغیر اصفهانی

ماه رجب افروخت رخ این الرجبیون

نک بخت خدا داده و نک طالع میمون

ای ساقی گلچهره بیاور می‌گلگون

گر لشگر دی بسته ره گلشن و هامون

در خانقه اسباب طرب ساز مهیا

افروخته آتش به جهان دی ز دم سرد

گلکشت پر از برف بود در عوض ورد

شرحش نتوان داد که سرما چه بما کرد

یارب که رسد عید و رهد دل ز غم و درد

یعنی رود این زحمت سرما ز سرما

ای روی تو بکشسته ز خور گرمی بازار

افسرده دل از سردی دی آتش می‌آر

گر نرگس شهلا نبود نیست بدان کار

ما را بنظر نرگس چشم تو بس ای یار

کاموخته شهلایی از آن نرگس شهلا

بی لاله و گل باغ گر از باد خزانست

غم نیست که روی توبه از باغ جنانست

گر سر و لب جوی نباشد چه زیانست

جو چشم من و قامت تو سرو روانست

بر چشم من ای سرو روان خیز و بنه پا

ای پای دل اندر خم زلفت به سلاسل

در صیف و شتا دل به گل روی تو مایل

گیرم که بهار آید و گل سرزند از گل

با بودن گیسو و عذار تو کجا دل

بر سنبل بویا نهم و لاله حمرا

باری مه من گرچه بود فصل زمستان

از مقدم این ماه جهان گشته گلستان

حیفست رود بی‌زدن باده ز دست آن

ماهیست که در آن چو دل باده پرستان

در خانه حق خانه خدا گشته هویدا

در کعبه مه روی علی جلوه‌گر آمد

اسرار الهی همه از پرده درآمد

بر عرش از این رتبه زمین مفتخر آمد

حق گشت پدیدار چو او در نظر آمد

وین هست محقق به بر مردم دانا

آن آمر کل بود در این ماه ظهورش

کاستاده قضا در پی خدمت به حضورش

می‌‌خواند کلیم از پی دیدار به طورش

آن ماه در این ماه درخشید که نورش

بر خاک دهد مرتبه علم الاسماء

در پرده بر افراد رسل کرد حمایت

تا آنکه رسید امر نبوت به نهایت

آنگاه خود افروخت رخ از بهر هدایت

او بود به تحقیق و ز حق داشت ولایت

آن وقت که نامی نبد از آدم و حوا

آن شاه که ترویج از او یافته آئین

بی‌تیغ کجش راست نگشتی علم دین

از وی نه عجب بعد نبی آن همه تمکین

او را چه زیان ورزد اگر خصم بدو کین

کومشت به سندان زند و خشت بدریا

خرم دل آنان که به امید وصالش

عمری گذرانند سراسر به خیالش

تا دیده گشایند به خورشید جمالش

پیداست به هرجا رخ خورشید مثالش

گر آینهٔ دل شود از زنگ مصفا

ای آینهٔ واجب و ای داور امکان

ای قائد جن و ملک ای معنی انسان

وصف تو کجا حد صغیر است که یزدان

اوصاف وجود تو بیان کرده به قرآن

وصاف بلی بر تو سزد خالق یکتا

آنسان که ز توصیف تو من عاجزم ایشاه

هم نیست به توصیف سلیل تو مرا راه

آن فانی فی‌الله و همان باقی بالله

صابر علی آنشه که ز همت زده خرگاه

صدمرتبه بالاتر از این گنبد خضرا

حالی بود او پیشرو قافله فقر

بی‌رهبریش طی نشود مرحله فقر

دل از دل او می‌شنود مسئله فقر

یارب به علی سرور و سر سلسله فقر

بر جلوه و بر عمر وی از لطف بیفزا