گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۱

 

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزمزان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سرور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شدمن بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شدخاک سر هر کویی بی فایده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی