گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۷

 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتیهر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشدهر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازمتو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷

 

از باده عیشم بود مستانه به کف جامیزد ساغر من بر سنگ دیوانه می‌آشامی
ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کنشاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی
با این همه زهدای بت در عشق تو نزدیکستکز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی
گر کار تو در پرهیز پر پیش نمی‌آیددر وادی رسوائی من پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

سوز تو کجا گیرد، در خرمن هر خامی؟
مرغ تو فرو ناید، ای دوست به هر بامی
مرد ره سودایت، صاحب قدمی باید
کان بادیه را نتوان، پیمود به هر گامی
بد نام ابد کردم، خود را و نمی‌دانم
درنامه اهل دل، نیکوتر ازین نامی
از عشق تو زاهد را دم گرم نخواهد شد
زیرا که بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی