گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳

 

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرمآیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستیهم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمی‌گنجدای یار اگر گویم ای یار نمی‌یارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن رهمن راه دهان بستم من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶

 

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارمزان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جانصد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم
بس بی‌سر و پا عشقی که عاشق و معشوقمهم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم
اندیشه پرنده زین سوخته پر گشتهکه من قفس تنگم که جعفر طیارم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷

 

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارمهر چند که بی‌هوشم در کار تو هشیارم
با شیره فشارانت اندر چرش عشقمپای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم
تو پای همی‌بینی و انگور نمی‌بینیبستان قدحی شیره دریاب که عصارم
اندر چرش جان آ گر پای همی‌کوبیتا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم
زین باده نگردد سر زین شیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸

 

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارمزیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم با پند تو می کوشممن صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم
جان من و جان تو گویی که یکی بوده‌ستسوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
از باغ جمال تو یک بند گیاهم منوز خلعت وصل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹

 

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمموز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشمز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامدمن زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸

 

چون من ز همه عالم ترسا بچه‌ای دارمدانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم
تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مهپیوسته میان خود بربسته به زنارم
تا از شکن زلفش شد کشف مرا صد سربرخاست ز پیش دل اقرارم و انکارم
هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابیبا تاب چنان زلفی من تاب نمی‌آرم
چون از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار