گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

گل خواهد کرد از گل ماخاری که شکسته در دل ما
از کوی وفا برون نیائیمدامن‌گیر است منزل ما
مرغان حرم ز رشک مردندچون بال فشاند بسمل ما
نام گنهی نبرد تا کشتما را به چه جرم قاتل ما
کار دگر از صبا نیامدجز کشتن شمع محفل ما
بی‌رحمی برق بین چه پرسیاز کشته ما و حاصل ما
خندد به هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

ایزد بسرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما
باز آی که رونقی ندارد
بی شمع رخ تو محفل ما
چون هست ندیم در بر آن گل
گل را ببراز مقابل ما
از دیده ز بسکه خون فشاندیم
در خون دل است منزل ما
صیدم کرد و نگفت چون شد
آن طایر نیم بسمل ما
ترسم که ز فیض زاهدان را
شامل شود اجر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری