گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۹

 

تا حال منت خبر نباشددر کار منت نظر نباشد
تا قوت صبر بود کردیمدیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانیدر شهر شما مگر نباشد
گویند نظر چرا نبستیتا مشغله و خطر نباشد
ای خواجه برو که جهد انسانبا تیر قضا سپر نباشد
این شور که در سر است ما راوقتی برود که سر نباشد
بیچاره کجا رود گرفتارکز کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 

هر چیز کزان بتر نباشداز مصلحتی به در نباشد
شری که به خیر باز گرددآن خیر بود که شر نباشد
احوال برادرم شنیدیفی الجمله تو را خبر نباشد
خرمای به طرح داده بودندجرم بد از این بتر نباشد
اطفال و کسان و هم رفیقانخرما بخورند و زر نباشد
آنگه چه محصلی فرستیترکی که ازو بتر نباشد
چندان بزنندش ای خداوندکز خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی