گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۰

 

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شود
دل برقرار نیست که گویم نصیحتیاز راه عقل و معرفتش رهنمون شود
یار آن حریف نیست که از در درآیدمعشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیستور کوه محنتم به مثل بیستون شود
ساکن نمی‌شود نفسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۸

 

هر شب دلم ز دست خیالت زبون شود
تا حال من به عاقبت کار چون شود
خونریز گشت مردم چشمت چو ساقیی
کز دست وی قرابه می سرنگون شود
باران اشک خانه چشمم خراب کرد
دستم هنوز زیر زنخدان ستون شود
تا با کمال حسن چو ماهی برآمدی
هر شب به چرخ کاهش من بر فزون شود
یک ره اگر چو کبک خرامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی