گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۰

 

گفتم به عقل پای برآرم ز بند اوروی خلاص نیست به جهد از کمند او
مستوجب ملامتی ای دل که چند بارعقلت بگفت و گوش نکردی به پند او
آن بوستان میوه شیرین که دست جهددشوار می‌رسد به درخت بلند او
گفتم عنان مرکب تازی بگیرمشلیکن وصول نیست به گرد سمند او
سر در جهان نهادمی از دست او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۰ - در تغزل و شکایت

 

دلسوز ما که آتش گویاست قند اوآتش که دید دانهٔ دلها سپند او
هر آفتاب زردم عیدی بود تمامچون بینمش که نیم هلال است قند او
بر چون پرند، لیک دلش گوشهٔ پلاسمن بر پلاس ماتم هجر از پرند او
رخ را نمکستان کنم از اشک شور از آنکچشمم نمک چند ز لب نوش خند او
در سینه حلقه‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱

 

پر نارساست سعی تحیر کمند او

ای ناله‌ همتی ز نهال بلند او

برقی به ماه‌ نو زد و گردی به موج‌ گل

از ابروی اشارهٔ نعل سمند او

ناسور را به داغ دوا می‌کنند و بس

جز سوختن چه چاره‌کند دردمند او

آنجا که برق جلوهٔ او عرض ناز داشت

آیینه بود مجمرو جوهر سپند او

زنهار! ازحلاوت دنیا، مخور فریب

تا زندگیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی