گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵

 

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایمبا پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم
در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایمایمان خود به تازگی از سر گرفته‌ایم
چون اصل کار ما همه روی و ریا نمودیکباره ترک کار مزور گرفته‌ایم
از هر دو کون گوشهٔ دیری گزیده‌ایمزنار چار کرده به‌بر در گرفته‌ایم
اندر قمارخانه چو رندان نشسته‌ایموز طیلسان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۹

 

ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته‌ایموز جان به جان دوست که دل برگرفته‌ایم
زین در گرفته‌ایم بپروانه سوز عشقچون شمع آتش دل ازین در گرفته‌ایم
با طلعتت ز چشمهٔ خور دست شسته‌ایمبا پیکر تو ترک دو پیکر گرفته‌ایم
بر ما مگیر اگر ز پراکندگی شبیآن زلف مشکبار معنبر گرفته‌ایم
تا همچو شمع از سر سر در گذشته‌ایمهر لحظه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰

 

مائیم کز جهان همه دل برگرفته ایم
جان داده ایم و دامن دلبر گرفته ایم
مست و خراب و عاشق و رندیم و باده نوش
آب حیات از لب ساغر گرفته ایم
چون مذهب قلندر رندی و عاشقی است
رندانه ما طریق قلندر گرفته ایم
صدبار خوانده ایم کلام خدا تمام
امروز فاتحه دگر از سر گرفته ایم
عشق آتشی گرفته و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی