گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۶

 

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز
خندید باغ و چشم من از گریه تر هنوز
شاخ شکوفه از خطر دی برست لیک
باشد ز آه سرد منش صد خطر هنوز
آمد درخت گل به بر اما چه فایده
چون آن نهال تازه نیامد به بر هنوز
از سرو و گل چه سود خبر گفتنم که من
زان سرو گلعذار ندارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴

 

دل در بدن کباب و مرا دیده تر هنوزتن غرق آب و آتش و دل پرشرر هنوز
بسمل شدم به تیغ تو چون مرغ دم به دمگرد سر تو از سر خد بی‌خبر هنوز
بنیاد عمر شد متلاشی و از وفادست تلاش من به غمت در کمر هنوز
آثار صبح حشر نمود و فلک نه شستروی شب مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی