گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۹

 

کس بی‌کسی نماند می‌دان تو این قدرگر با یکی نسازی آید یکی دگر
زین خانه گر روم من و خانه تهی کنمآید یکی دگر چو منی یا ز من بتر
میراث مانده است جهان از هزار قرنچون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر
تنها نه آدمی حیوان نیز همچنینور نی ندیدی تو در آفاق جانور
شب آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۰

 

مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده درزین پس مباش ماها در ابر و پرده در
ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیمما را صلای فتنه و شور و هزار شر
خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاهدر عشق قرص روی تو رفتیم بام بر
مستیست در سر از می و این تاب آفتابدر سر بتافتست پس از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

 

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده درتا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
چون کرم پیله پرده خود را کند تمامزان پرده گور او کند این دیر پرده در
چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ایبرخیز و وقت کار غم خویشتن بخور
چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متنخرسند گرد و رنج جهان بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۸

 

خاقانیا به تقویت دوست دل مبندوز غصهٔ نکایت دشمن جگر مخور
چون شد تو را یقین که بد و نیک ز ایزد استبر کس گمان به دوستی و دشمنی مبر
ای مرد دوستان چه و از دشمنان چه باکآنجا که حق به عین قبولت کند نظر
بر هیچ دوست تکیه مزن کو به عاقبتدشمن نماید و نبرد دوستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۹ - در مرثیهٔ وحید الدین عموی خود

 

چون من خطر زدم به فراق از پی وحیدجان از پی وحید برآمد بدان خطر
آمد به گوش من خبر جان سپردنشجانم ز راه گوش برون شد بدان خبر


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

 

مست شبانه بودم افتاده بی‌خبردی در وثاق خویش که دلبر بکوفت در
چون اصطکاک و قرع هوا از طریق صوتداد از ره صماخ دماغ مرا خبر
بر عادتی که باشد گفتم که کیست اینگفت آنکه نیست در غم و شادیت ازو گذر
جستم چنان ز جای که جانم خبر نداشتکان دم به پای می روم از عشق یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶

 

ای در ضمان عدل تو معمور بحر و بروی در مسیر کلک تو اسرار نفع و ضر
ای روزگار عادل و ایام فتنه‌سوزوی آسمان ثابت و خورشید سایه‌ور
عدل تو بود اگرنه جهان را نماندیبا خشک ریش جور فلک هیچ خشک و تر
در روزگار عدل تو با جبر خاصیتبیجاده از تعرض کاهست بر حذر
گیتی ز فضلهٔ دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - وله نورالله قبره

 

در پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گرکز چرخ پیرزن کمی، ای چرخ پرده در
تو پود پرده می‌دری از صبح تا به شاماو تار پرده می‌تند از شام تا سحر
تو با هزار شمع نبردی به راه پیاو با یکی چراغ بیاید زره به در
گر روی بیندت، ز ستم بشکنیش پشتور پشت گیردت رخش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰

 

ما را ز پردهٔ تو دل از پرده شد بدربردار پرده‌ای ز پس پرده پرده در
گر ماه خوانمت نبود ماه سرو قدور سرو گویمت نبود سرو سیمبر
کس ماه را ندید که پوشد زره ز مشککس سرو را نگفت که بندد چو نی کمر
لعل تو شکریست ازو رفته آب قندخط تو طوطیئیست پرافکنده برشکر
جانم ز تاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳

 

معنی الوجود فی صورالکون قد ظهر
ما ضر سر وحدته کثرة الصور
نور وجود مهر و حقایق مهند ازین
بشناس معنی « جمع الشمس و القمر»
ساریست در همه چو به ذات و صفات خویش
دانی که اوست گر به حقیقت کنی نظر
گویا به هر زبان و توانا به هر توان
دانا به هر بصیرت و بینا به هر بصر
کی زو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - وله ایضا

 

رفتی به حرب باد رفیقت درین سفرفتح از قفای فتح و ظفر از پی ظفر
باد از حفیظ ایزدیت خاطر خطیرهم مطمئن رافت و هم ایمن از خطر
گفتند تیغ بار که هست از ازل تو راعین فراخ دامن عون خدا سپر
ای تاج بخش فرق سلاطین کامکاروی نور بخش چشم خوانین نامور
هستم امیدورا که چون باد برگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰

 

گشتم به بحر و بر پی یار بی سیر

تا پای سعی آبله شد ماندم از سفر

بر خشک و بر گذشتم و جستم نشان وی

از وی نشان نداد نه خشکی مرا نه تر

از هر که شد دچار گرفتم سراغ او

کز یار بی‌نشان چه دهد بی‌خبر خبر

جانم به لب رسید و نیامد بسر مرا

کس دیده مردهٔ نرسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

ای عمر باز رفته، نمی‌آیی از سفر
وی بخفت خفته، هیچ نداری ز ما خبر
ما همچنان خیال تو داریم، در دماغ
ما همچنان جمال تو داریم، در نظر
از بوی تو هنوز نسیم است با صبا
وز روی تو هنوز نشانی است در قمر
سر می‌زنیم بر در سودای وصل و هیچ
از سر خیال وصل نخواهد شدن بدر
دل رفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - و له ایضاً مدحه

 

اقبال و بخت و نصرت و فیروزی و ظفر

کشتند با رکاب من امسال همسفر

ز‌یرا که من به طالع میمون و فال نیک

کردم بسیج بزم خداوند نامور

اکسیر فضل جوهر جان ‌کیمیای عقل

رکن وجود رایت جود آیت هنر

میقات علم مشعر دانش مقام فیض

میزان علم‌کعبهٔ دین قبلهٔ هنر

توقیع مجد فرد بقا فذلک وچود

نفس جلال شخص شرف عنصر خط‌ر

غیث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴ - د‌ر ستایش امیرکبیر میرزا تقی خان رحمه‌الله فرماید

 

امسال عید اضحی با نصرت و ظفر

با موکب امیر نظام آمد از سفر

عید و امیر هر دو رسیدند و می‌ربود

یک روز پیش از آنکه بدش بیش فال و فر

قربان عید کرده همه میش و خویش را

قربان نمود عید بر میر نامور

میران پی پذیره‌ گروه از پی‌ گروه

باکوس و با تبیره حشر از پس حشر

خوبان‌گرفته از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان آرامگاه نواب فریدون میرزا طاب ثراه گوید

 

بستم به عزم پارس چو از ملک ری ‌کمر

زین برزدم به‌ کوهه ی یکران رهسپر

اسبی به گاه پویه سبکروتر از خیال

اسبی به‌گاه حمله مهیاتر از نظر

اسبی ز بسکه چابک گویی‌که تعبیه است

درگام ره‌نوردش یک آشیانه پر

اسبی‌ که هست جنبش او در بسیط خاک

ساری‌تر از حیات در اندام جانور

من بر جهان‌نوردی چونین‌که‌گفتمت

بنشسته چون بر اوج هوا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - مطلع ثانی

 

کای ‌همچو ابر جود تو فایض به خشک و تر

چون مهر و ماه نام تو معروف بحر و بر

هم طپع بی‌قرین تو صراف بحر وکان

هم حزم پیش‌بین تو نقاد خیر و شر

از روی و رای تو دو بریدند مهر و ماه

وز لطف و عنف تو دو رسولند نفع و ضر

خیزد به عهد عدل تو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷ - در ستایش امیر با احتشام عزیز خان سردار کل نظام فرماید

 

خرم بهار من‌که ز عیداست تازه‌تر

در اول بهار چو عید آمد از سفر

از راه نارسیده شوم راست از زمین

کارم همی به‌بر قدم آن سروکاشمر

خندان به نازگفت‌که آزاده سرو را

نشنیده‌ام هنوزکسی آورد به‌بر

باری به ‌برگرفتم و بوسیدمش چنانک

دارد هنوزکام و لبم طعم نیشکر

بنشاندمش به پیش و مئی دادمش‌کزو

همرنگ لاله شد رخ آن ماه‌کاشغر

می‌درجگر چو رفت‌شودخون‌و زان‌می‌اش

عارض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ - در ستایش امیر الامرا‌ٔ العظام نظام ا‌لدوله حسین ‌خان دام ‌مجده ا‌لعالی حکمران فارس فرماید

 

شادان رسید دوش نگارینم از سفر

وزگرد راه غالیه پاشیده بر قمر

زانسان که هست بر رخ من نقش آبله

از گرد راه مانده به رخسار او اثر

گفتی دو زلف او دو فرشته است عنبرین

بر چهر آفتاب بریشیده بال و پر

از وهم کرده دایره‌ای‌کاین مرا دهان

بر هیچ بسته منطقه‌ای‌کاین مراکمر

معلوم من نشد که تنش بود یا حریر

مفهوم من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

غم نیست، گر ز داغ تو می سوزدم جگر
داری هزار سوخته، من هم یکی دگر
یارب، چه کم شود ز تو، ای پادشاه حسن
گر سوی من بگوشه چشمی کنی نظر؟
در کوی تو سر آمد اهل وفا منم
از چشم التفات وفای مرا نگر
تا کی در آرزوی تو گردیم کو بکوی؟
تا کی بجستجوی تو گردیم در بدر؟
جان می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۳

 

جام جهان نماست که داریم در نظر
در وی نگاه کن که بیابی ز ما خبر
تمثال حسن اوست در این آینه عیان
یا نور آفتاب که پیداست در قمر
گر چشم روشن تو از آن نور دیده است
در هر چه بنگری به همان نور می نگر
نقش خیال غیر چه بندی که هیچ نیست
بگذر ز غیر او و هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۷۳

 

صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساخت
چشمت به هفت پرده و سه آب در نظر
بگشای چشم و دل که ببینی جمال او
او نور چشم تو است و تو از خویش بی خبر


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷۴ - ذوقافتین در مدح ملک اتسز

 

ای از مکارم تو شده در جهان خبر
افگنده از سیاست تو آسمان سپر
صاحب قران ملکی و بر تخت خسروی
هرگز نبوده مثل تو صاحب قران دگر
با رای پیر و بخت جوانی و کرده اند
اندر پناه جاه تو پیر و جوان مقر
گیتی زبان گشاده بمدح تو و فلک
بسته ز بهر خدمت تو بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷۶ - در مدح اتسز

 

ای رایت مبارک تو آیت ظفر
اقبال را جناب رفیع تو مستقر
مر ملک را سداد تو چون جسم را روان
مر شرع را رشاد تو چون چشم را بصر
آثار تو شدست بفرزانگی مثل
و اخبار تو شدست بمردانگی سمر
در امر و نهی تاع فرمان تو قضا
در حل و عقد طالع پیمان تو قدر
عزم ترا ز فتح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۴ - خطاب بملک اتسز

 

دانی ، شها ، که دور فلک در هزار سال
چون من یگانه ای ننماید بصد هنر
گر زیر دست هر کس و ناکس نشانیم
اینجا دقیقه ایست ، شناسم من این قدر
بحرست مجلس تو و در بحر بی خلاف
لؤلؤ بزیر باشد و خاشاک برزبر


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۴۷

 

فرخنده باد عید شهنشاه دادگر
سلطان شرق و غرب و شهنشاه بحر و بر
صاحبقران عالم و دارندهٔ زمین
آموزگار دولت و فرماندهٔ بشر
شاهی‌ که هست در شرف و اصل خویشتن
افراسیاب صورت و آلب ارسلان گهر
سلطان عادل است و جهان جمله آن اوست
واندر کمال و عقل جهانی است مختصر
بگشاد بخت فرخ او پّر و بال خویش
فتح است زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۱

 

باز آمد از شکار به پیروزی و ظفر
سلطان کامکار ملکشاه دادگر
صاحبقران عالم و دارندهٔ زمین
آموزگار دولت و فرماندهٔ بشر
هرگز چنو نبود و نباشد شهنشهی
گوهرفشان به همت و آلب ارسلان‌ گهر
ای شاه چون نشاط کنی جستن شکار
از پیش تیغ تو نبود شیر را گذر
تیر تو را پذیره شوند آهوان دشت
نخجیر خویش را نکشد در بن‌ کمر
باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۶

 

بردیم ماه روزه به نیک اختری به‌سر
بر یاد عید روزه قدح پرکن ای پسر
زان می‌که چون ز جام رسد بوی او به جان
مردم همه طرب شود از پای تا به سر
قندیل تیره گَشت و قدح روشنی گرفت
اینک قدح ببین و به قندیل در نگر
سازی که با بت است بعید اندرون بیار
چیزی که ماه روزه به‌کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۷

 

آن مشک تابدار چه چیز است بر قمر
وآن درّ آبدار چه چیز است در شکر
خواهی که هر چهار بدانی نگاه کن
در زلف و عارض و لب و دندان آن پسر
آن ترک حورپیکر و آن حور ماهروی
آن ماه سرو قامت و آن سرو سیمبر
چون ارغوا‌نْشْ عارض و بر ارغوان شَبَه
چون پرنیانش سینه و در پرنیان حجر
زلفین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۹

 

هرکس ‌که دید چهرهٔ آن ترک سیمبر
از گُلسِتان باغ نخواهد گلی ببر
زیراکه هست چهرهٔ او چون‌گلی بدیع
اندر لطافت از همه گلها بدیع‌تر
چون‌ گل شود شکفته روزی بپژمرد
وین‌گل علی‌الدوام بود آبدار و تر
گل را کنند با شکر آمیخته به قند
وین ‌گل ز طبع خویشتن آرد همی شکر
گل را کنند خوار و برو برنهند پای
وین ‌گل بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۴

 

سوگند خورده‌ام به سر زلف آن پسر
کز مهر او نتابم و عهدش برم بسر
سوگند من شکسته نشد گرچه روزگار
برهم شکست خرد سر زلف آن پسر
هرگز ندیده‌اند و نبینند در جهان
از قد و زلف و جشم و لب او بدیع‌تر
دیباسلب صنوبر و خورشید مشک‌پوش
بادام‌ شکل نرگس و بیجاده گون شکر
زلفش مشعبدی است‌ که پیش قمر همی
بندد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۸

 

ای رفته مدتی به سعادت سوی سفر
باز آمده به نصرت و فیروزی و ظفر
در صد سفر ملوک گذشته ندیده‌اند
آن فتح و آن ظفر که تو دیدی به یک سفر
با فتح نامه‌ها و ظفرنامه‌های تو
مدروس شد حکایت و منسوخ شد سمر
بیش آید از شمار فتوح‌ گذشتگان
هر نامه‌ کز فتوح تو خوانند مختصر
کردار تو معاینه بیند همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۹

 

گفتم به عقل دوش‌ که یا اَحسَن‌الصُّور
گفتا چگونه یافتی از حسن من خبر
گفتم مرا نظر همه وقتی به‌سوی توست
گفتا همی به چشم حقیقت کنی نظر
گفتم که هر چه از توبپرسم دهی جواب
گفتا جواب پرسش تو کرده‌ام ز بر
گفتم میان روح و میان تو فرق چیست
گفتا که او بدیع‌تر و من رفیع‌تر
گفتم چگونه گیرد روح از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۸

 

بی‌دوست این منم که چنین می‌برم به سر
ای خاک بر سرِ من و خاکستر از زبر
این است وبیش ازین و بتر زین سزایِ من
از کویِ دوستان نکنم بعد از این سفر
عقل از کجا و من ز کجا کز دلِ فضول
بیزارم از قبولِ نصیحت کند دگر
از غبن و غصّه خوردن و ناچاره دم زدن
دیوانه می‌شود دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۲

 

هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگر
با تو بر آن سرم که برم دوستی به سر
ما را به اختلافِ زمان التفات نیست
بر ما به هیچ نقصِ مودّت گمان مبر
نه‌نه روا مدار که بعد از وفایِ عهد
هرگز کند خلافی تو بر خاطرم گذر
گر اقتضایِ دور کند هفته‌ای خلاف
تشنیع بر قضا نتوان زد بدین قدر
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۳

 

آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگر
نه‌نه به دوستی که نباشد گمان مبر
مشنو که حقِّ صحبتِ شب‌هایِ تا به روز
بر من شود فرامش و خاطر کنم دگر
تهمت مبر که عشقِ تو از سر شود برون
باور مکن که مهرِ تو از دل شود به در
در انتظارِ بادِ صبایم که گفت دوش
فردا شبت ز حالِ گلِستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۴ - وقال ایضا یمدحه

 

ای صاحل معظّم و دستور بی نظیر
وی اهل فضل را بهمه حال دستگیر
هم دست سروری بمکان تو معتضد
هم چشم آفتاب ز رای تو مستنیر
پیروژه سپهر بود زیر مهر آنک
نام ترا کند چو نگین نقش بر ضمیر
چون دانشست خدمت درگاه فرّخت
پیرایۀ توانگر و سرمایۀ فقیر
نه با علوّ قدر تو گردون بود بلند
نه با کمال فضل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۸

 

ای من غلام روی تو هر چه تمامتر
شهری ترا غلام و دعاگر غلامتر
چشمم که ساختی بره انتظار خشک
دارند زلف و عارض تو صبح و شامتر
گر آه و ناله از تو بر آورده اند نام
از هر دو هست دیده گریان بنامتر
می را که می نهند به هر مجلسی حرام
گر نیست ساقیش چو تو باشد حرامتر
طوطی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

صامت بروجردی » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - قصیده در مدح شاه ولایت امیر مومنان(ع)

 

هر دم خدنک آفت صیاد روزگار
شیر ارژینی ز بیشه شیران کند شکار
این بختی مهیب چو شد مست وروم گرفت
اندر کف کسی نگذارددگر مهار
مغرور کیف عشرت جام جهان مشو
کاین باده همچو زهر مذابست ناگوار
زنهار تن به نعمت دنیا مکن سمین
کز بعد مرک طعمه مور است و رزق مار
دنیا اگر به قدر پر پشه ضعیف
می‌داشت قدر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی