گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۸

 

ننموده استخوان ز تن ناتوان مراپیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا
تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنونشد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا
عمری به سر سبوی حریفان کشیده‌امهرگز ندیده است کسی سرگران مرا
از یک نفس برآر ز من دود شمعساننبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا
وحشی ببین که یار به عشرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸

 

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
دام و قفس مگر ز دل من برآورد
خاری که می خلد به دل از آشیان مرا
تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف
در پیش ابر باز نگردد دهان مرا
از راست خانگی ز شکاری که افکنم
خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۷

 

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
از بال سعی قوت پرواز رفته است
ورنه دهان مار بود آشیان مرا
از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد
افکند در تنور صد اندیشه نان مرا
خال تو هر چه می برد از کیسه من است
این دزد یافته است درین کاروان مرا
برد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی