گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۱

 

زینسان که تند می‌گذرد خوشخرام منکی ملتفت شود به جواب سلام من
گفتم بگو از آن لب شیرین حکایتیسد تلخ گفت دلبر شیرین کلام من
آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشتبهر چه بر فروخت چو بشنید نام من
کامی نیافتم ز لب او به بوسه ایهر گز نبود آن لب شیرین به کام من
وحشی غزال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۰

 

با یار کوچ کرده که گوید پیام من
وانجا به جز صبا که رساند سلام من
من کیستم که نامه فرستم به سوی او
در نامه سگانش نویسید نام من
جانم ستد که از لب شیرین عوض دهم
رفت آخر و به گردن خود برد وام من
عمری ز اشک دانه فشاندم ولی چه سود
چون نامد آن کبوتر رحمت به دام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی