گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

گر خون من ز شیشه بریزد به جام اولب بر ندارم از لب یاقوت فام او
با من سخن ز لعل روان بخش یار کنآب حیات را چه کند تشنه کام او
یک عمر تلخ کام نشستم که عاقبتحرفی شنیدم از لب شیرین کلام او
کار مرا به نیم نگاهش تمام کردبنگر چه میکند نگه ناتمام او
گر واعظان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۷۲ - هم در مدح اتسز گوید

 

خوارزمشه ، که هست زمانه غلام او
دور سپهر و سیر ستاره بکام او
از صورت هلال فلک را بهر مهی
در گوش حلقه ایست ، مگر شد غلام او ؟
بوده بقای فضل و هنر در بقای او
بسته نظام مجد و شرف در نظام او
دامی شده فضایل او در فضای ملک
وندر فتاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۳

 

آمد رسول عید و مه روزه نام او
فرخنده باد بر شه‌گیتی سلام او
سلطان جلال دولت باقی معز دین
شاهی‌ که هست دولت و دین زیر نام او
فال جهان خجسته شد و کار دین تمام
از همت خجسته و عدل تمام او
ایزد مقام دولت او ساخت از فلک
جز وهم آدمی نرسد بر مقام او
گر ذوالفقار در کف حیدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۴

 

تا دین مصطفی است تو هستی قوام او
تا ملک پادشاست تو هستی نظام او
هرکس که او امام جهان است در علوم
چون بنگرم تویی به حقیقت امام او
بر فتح قادرست حسام خدایگان
زیرا که هست‌ کِلک تو یار حُسام او
از دولت وکفایت و تدبیر ورای توست
در شرق و غرب سکه و خطبه به‌نام او
گر قبله شد مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی