گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶

 

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرماما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستیاکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داورچون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه‌های زلفش پیچیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۷

 

گر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بسستم
در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالشبنمایمش جمالت از دور من برستم
گوید که نیست جوهر وز منش نیست باورزان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
دوش از رخ نگاری دل مست گشت باریتا پیش شهریاری من ساغری شکستم
من مست روی ماهم من شاد از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳

 

ساقی نداده ساغر چندان نموده مستمکز خود خبر ندارم در عالمی که هستم
از بس قدح کشیدم در کوی می فروشانهم جامه را دریدم، هم شیشه را شکستم
خورشید عارض او چون ذره برده تابمبالای سرکش او چون سایه کرده پستم
کام دلم تو بودی هر سو که می‌دویدمسر منزلم تو بودی هر جا که می‌نشستم
تیغش جدا نسازد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی