گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۸

 

چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی منصید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن
هر نفس از کرانه‌ای ساز کنی بهانه‌ایهر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن
گر چه کثیف منزلم شد وطن تو این دلمرحمت مؤمنی بود میل و محبت وطن
دشمن جاه تو نیم گر چه که بس مقصرمهیچ کسی بود شها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴

 

باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمنگشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن
جامهٔ توبه زشت شد، وقت کنار کشت شدبر صفت بهشت شد، باغ، به صد هزار فن
عمر عزیز شد به سر، تخت عزیز گل نگربر سر سبزهای تر، در بن شاخ نارون
لاله به موکب صبا، گفت: هزار مرحباغنچه خزید در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵

 

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمنمطربهٔ سرای شد بلبل باغ انجمن
خادم عیشخانه کو تا بکشد چراغ رازانکه زبانه می‌زند شمع زمردین لگن
ساقی دلنواز گو داد صبوحیان بدهمطرب نغمه ساز گو راه معاشران بزن
هر سحری که نسترن پرده ز رخ برافکندباد صبا ببوی گل رو بچمن نهد چو من
نیست مرا به جز بدن یک سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴

 

پور تازه شود حبات ما چون بگشاید او دهن
بوی گل است یا نفس آب حیات یا سخن
از نفسش مشام ما نافه مشک میشود
شاید اگر برون بری مجمر عود از انجمن
گر به چمن در آید او یاد نیاورد کسی
با حرکات قامتش جنبش سرو و نارون
باد غبار کوی او برد سحر به بوستان
چون بشنید بوی او گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی