گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶

 

خوب یکی نکته یادم است زاستادگفت «نگشت آفریده چیز به از داد»
جان تو با این چهار دشمن بدخونگرفت آرام جز به داد و به استاد
جانت نمانده‌است جز به داد در این بندداد خداوند را مدار به بیداد
بند نهادند بر تو تا بکشی رنجتا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟
نیزهٔ کژ در میان کالبد تنگجز ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۶۰ - عدل و داد

 

باد خراسان همیشه خرم و آباد
دشت و دیارش ز ظلم و جور تهی باد
دشت و دیار ار ز ظلم و جور تهی گشت
ملک بماند همیشه خرم و آباد
ملک یکی خانه‌ایست بنیادش عدل
خانه نپاید اگر نباشد بنیاد
داد و دهش گر بنا نهند به کشور
به که حصاری کنند ز آهن و پولاد
خصم ببستند و شهر و ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۶۱ - به شکرانه توشیح قانون اساسی

 

بگذشت اردی‌بهشت و آمد خرداد
خیز که باید قدح گرفت و قدح داد
اول خرداد ماه و وقت گل سرخ
وقت گل سرخ و اول مه خرداد
آمد خرداد ماه با گل سوری
داد بباید کنون به عیش و طرب داد
بر گل ‌سوری خوش‌ است بادهٔ سوری
وبژه ز دست تو ماهروی پریزاد
گل شکفد بامداد از بر گلبن
چون دو رخ لعبتان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار