گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۰

 

مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کنپی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن
تو شمع مجلس افروزی ، من سرگشته پروانهمرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن
مکن نادیده وز من تند چون بیگانگان مگذرمرا شاید که جایی دیده باشی چشم بر من کن
چو کار من نخواهد شد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

صامت بروجردی » کتاب النصایح و التنبیه » شمارهٔ ۱۱ - و برای او فی النصیحه

 

بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن
ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول
ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن
بیفشان در زمین سینه تخم عرفت آنگه
به روز تنگدستی حاصلی بر چین و خرمن کن
کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل
وز آن خاتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی