گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۶

 

اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستیسوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستیولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی
چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادشکه پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی
میان خوبرویان جان شده چون ذره‌ها رقصانگهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی
رخ خوبان روحانی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۸

 

اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستیدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی
الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیدهکه امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مهکی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۳

 

دلم از چشم مستش زار و پردم چشمش از مستیچه جای پنجه کردن بود ما را با چنان دستی؟
به جان در غیرتم از دل، که پیش اوست پیوستهگرین غیرت بدیدی او بغیر ما نپیوستی
ز زخم چشم مستش گر بنالیدم روا باشدکه سختست این چنین تیری و آنگه از چنان شستی!
گر آن گلچهره را در دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی