گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان راسر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزانشه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرتسر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را
به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستاننهانی عرضهای سر به مهرداد خواهان را
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

الهی پاره‌ای تمکین رم وحشی نگاهان را

به قدر آرزوی ما شکستی‌کج‌کلاهان را

به‌محشرگر چنین باشد هجوم حیرت قاتل

چو مژگان بر قفا یابند دست دادخواهان را

چه‌امکان است خاک ما نظرگاه بتان گردد

فریب سرمه‌نتوان داداین‌مژگان سیاهان‌را

رعونت مشکل است‌از مزرع ما سربرون آرد

که پامالی بود بالیدن این عاجزگیاهان را

گواهی چون خموشی نیست بر معمورهٔ دلها

سواد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی