گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

سمآء الناس المعشاق ارض

لهم فی ارضهم طی و فرض

سماء العاشقین ذات طی

و للناس لها طول و عرض

فلو للناس فی الغد فیض ارض

لنا فی قبضه الیوم ارض

و ارض العشق فیحاء عجیب

ففی الطی لها طول و عرض

فلو بذل الدراهم فرض قوم

فبذل الروح للعشاق فرض

فلو تبدیل ما کان قرضا

لنا تبدیل عین الذات قرض

الایا فیض امسک حسبک الان

و حسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۱ - قطعه

 

سحرگاه ازل کز پرده عرض
قضا می‌داد نور و سایه را عرض
قدر بنوشت بر اطراف چترش
که السلطان ضل الله فی الارض
خرد گرد فلک چندانکه گردید
کسی بالاتر از چترش نمی‌دید
فلک را گفت بردی ای کمان قد
چو ابروی بتان پیشانی از حد
تنزل کن ز جای خویش زیرا
که ضل چتر سلطانیت اینجا
چرا بالا نشستی گفت از آن رو
که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی