گنجور

 
سیدای نسفی
 

خوشا شهر بخار و خاک پاکش

که مشک سوده می ریزد ز خاکش

چو شهر مصر باشد یوسف آرا

خرابش هفت کشور چون زلیخا

چو گل خوبانش از عصمت مزین

چو بلبل عاشقانش پاکدامن

فلک از پاسبانان سرایش

هلال از شبروان کوچهایش

درو پیوسته درویشان بی خواب

خمیده در رکوع حق چو محراب

ترازو دار دکان های او جور

خریداران او سوداگر نور

بود بیرون او معمور از باغ

کند صحرای او فردوس را داغ

به دورش قلعه دایره آثار

منارش در میان یکپای پرگار

شریعت از بخارا یافت آئین

منار او ستون خانه دین

سرا و روز و شب بر کهکشان است

توان گفتن ستون آسمان است

نهم گردون سر او را بود تاج

رسانده پایه خود را به معراج

بلندی کار او جایی رسانده

سر او را ز گردون بگذرانده

نگه خواهد که بالایش برآید

نفس رفته ز ره برگشته آید

به قامت نسبتی دارد باد هم

از آن شد روشناس اهل عالم

نهاده بر دهان طفل افلاک

سر پستان خود را مادر خاک

زمین از خویش می افگند بیرون

به پایش دسترس می داشت قارون

کسی نبود درین شهر از بزرگان

چو او در دیده مردم نمایان

قدم را در ره وحدت نهاده

شب و روزش به یک پا ایستاده

کلاهی دوخته بر سر ز تمکین

به گردش فوطه ای از رخت سنگین

به دستش گر بیفتد دزد بی باک

خورد مغز سرش چون مار ضحاک

چرا نبود به خود پیوسته مغرور

که در چشمش نماید آدمی مور

به بالایش نشیند هر که یکدم

کند یکجا ستاده سیر عالم

به عیسی شد ز گردون آمدن فرض

که پیدا شد به عالم دابة الارض

به وحدانیت مهر رسالت

نمایان کرده انگشت شهادت

مساجدهای او چون بیت معمور

مؤذن خانهایش گنبد نور

پر است از آب کوثر حوضهایش

تماشا سبز و خرم از هوایش

خصوصا مسجد و حوض ندر بی

که باشد اهل تقوی را مربی

چه مسجد، مسجد اقصا خرابش

ملک قوم و مؤذن آفتابش

فلک رخ سوده بر خاک نیازش

ردای کهکشان جای نمازش

زمین اوست با طاعت سرشته

درو چون بوریا بال فرشته

به محرابش امامت کرده آدم

به خاکش معتکف عیسی مریم

منور از سجودش جبهه خاک

خمیده در رکوعش پشت افلاک

ز سنگ خانه کعبه اساسش

قبای حاجیان رنگین پلاسش

به طاعت هر که آنجا سر نهاده

دری بر خود ز هر جانب کشاده

بنای منبرش را عرش بسته

خطیبش بر سر کرسی نشسته

چراغ خفتن او مشعل ماه

دلیل صبح او شمع سحرگاه

منقش گنبدش چون بال طاووس

درو گردون معلق همچو فانوس

بود طاقش چو طاق آسمان جفت

به معمارش توان صدآفرین گفت

بود شیرین و دلکش در نظرها

چو کوه بیستون گردیده بر پا

به زیر صفه او حوض سیراب

عروسی در کنار او چو سیماب

چه حوض آبش مصفا همچو گوهر

بود آمیخته با شیر و شکر

چنان صاف است آبش از سیاهی

توان دیدن به پشت گاو ماهی

در آبش عکس اگر سازد قدم تر

شود چون آدم آبی شناور

حبابش را فلک دارد نظاره

در آب افتاده گردون را ستاره

مدام آب حیات از رشک این آب

به خود پیچیده می گردد چو گرداب

بود میراب آب جویش الماس

ازین سودا خضر گردیده وسواس

چه گوهر سنگهایش آبدار است

چو آب تیغ آبش پایدار است

شد این حوض آبروی شهر و صحرا

به جستجوی این حوض است دریا

کند در دیده ها عمقش سیاهی

در آبش غرق گشته گاو ماهی

خضر روزی که بیند ناودانش

ز حسرت آب ریزد از دهانش

مصور در گلشن مرغی کند ساز

درآید همچو مرغابی به پرواز

به اطرافش ز سرسبزی درختان

چو خضری بر کنار آب حیوان

از آن آبی که باشد همچو شکر

کند سیراب تا فردای محشر

به بیرونش یکی قصریست عالی

که مهمانخانه او نیست خالی

چه قصر او را فلاطون کرده بنیاد

اساس او ز حکمت می دهد یاد

به دیوارش مدارس روی بر روی

زند بامش به کوی علم پهلوی

محشا خوانیش چون بیت معمور

نوشته شرح او را خامه نور

در او تخته تعلیم و تدبیر

به روی اوست خطی همچو زنجیر

چو گردد تخته های در بهم وصل

نماید پشتبان با سری فصل

چه در منقوش همچون برگ لاله

کشاده همچو اوراق رساله

چنین منزل که در عالم هویداست

مقام حضرت بهرام داناست

چه حضرت قبله ارباب حاجات

چه حضرت صاحب کشف و کرامات

حدیث او به بزمی مرهم جان

به پیشش بوعلی باشد شفاخوان

بود در حلقه درسش فلاطون

کند در پرده اش آهنگ قانون

رموز عقل اول تا به عاشر

ز ده انگشت او گردیده ظاهر

زبان خامه اش شمع شبستان

خطش شیرازه جزو گلستان

دوات سرخی او غنچه گل

قلم قطعش بود منقار بلبل

ز نظم او به خود بالیده دیوان

ز دیوانش پریرویان غزلخوان

دلش کوه است اما کان حلم است

اگر دریا بود دریای علم است

لبش بسته لب مرغ چمن را

گرفته در نگین تخت سخن را

نباشد حاجت او را با رسایل

به روی ناخنش حل مسایل

ز قرآن خواندش حفاظ محفوظ

نهان در سینه او لوح محفوظ

کلامش گر کند تفسیر اظهار

مفسرخوان شود چون نقش دیوار

خدایا ذات این پاکیزه گوهر

بود تا روز محشر تازه و تر

بیا ساقی دم صبح است برخیز

می معنی به جام معرفت ریز

به من ده در سخن تا در نمانم

شود امروز مفتاح الجنانم