گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵

 

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و نشاط و عیش آری
صلا کز شش جهت درها گشاده‌ستز قعر بحر پیدا شد غباری
صلا کاین مغزها امروز پر شدز بوی وصل جانی جان سپاری
صلا که یافت هر گوشی و هوشیز بی‌هوشی مطلق گوشواری
صلا که ساعتی دیگر نیابیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
در آن میدان که دیاری نمی‌گشتبه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶

 

به تن این جا به باطن در چه کاریشکاری می‌کنی یا تو شکاری
کز او در آینه ساعت به ساعتهمی‌تابد عجب نقش و نگاری
مثال باز سلطان است هر نقششکار است او و می‌جوید شکاری
چه ساکن می‌نماید صورت تودرون پرده تو بس بی‌قراری
لباست بر لب جوی و تو غرقهاز این غرقه عجب سر چون برآری
حریفت حاضر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶

 

اگر یار مرا از من برآریمن او گشتم بگو با او چه داری
میان ما چو تو مویی نبینیتو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوانباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کردهکلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونهکه باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷

 

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و وصال و عیش آری
بکن ای موسی جان خلع نعلینکه اندر گلشن جان نیست خاری
کبوترها سراسر باز گردندکه افتاد این شکاران را شکاری
شود سرهای مستان فارغ از دردچو سر درکرد خمر بی‌خماری
بخور که ساعتی دیگر نبینیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
برآور بینی و بوی دگر جویکه این بینی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸

 

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردندکه دل در عشق خوبی خوش عذاری
از این مستان ننوشی های و هوییوزین خوبان نبینی گوشواری
در این مستان کجا وهمی رسیدیگر این مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالتچنین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹

 

منم غرقه درون جوی بارینهانم می‌خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می‌نبینمنیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جویکه خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزنبر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سربه دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

 

چو عشق آمد که جان با من سپاریچرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتش‌های خوبانجمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گویدشدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوریدرون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جان‌ها گرد آن برجغذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱

 

نگفتم دوش ای زین بخاریکه نتوانی رضا دادن به خواری
در آن جان‌ها که شکر روید از حقشکر باشد ز هر حسیش جاری
اگر صد خنب سرکه درکشد اونه تلخی بینی او را نی نزاری
خدایت چون سر مستی نداده‌ستحذر کن تا سر مستی نخاری
از آن سر چون سر جان را شراب استهمی‌نوشد شراب اختیاری
ز تو خنده همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲

 

به جان تو پس گردن نخارینگویی می‌روم عذری نیاری
بسازی با دو سه مسکین بی‌دلاگر چه بی‌دلان بسیار داری
نگویی کار دارم در پی کارچه باشی بسته تو خاوندگاری
تو گویی می‌روم رنجور دارمنه رنجوران ما را می‌گذاری
ز ما رنجورتر آخر کی باشدکه در چشمت نیاییم از نزاری
خوری سوگند که فردا بیایمچه دامن گیردت سوگند خواری
تو با سوگند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳

 

به تن با ما به دل در مرغزاریچو دربند شکاری تو شکاری
به تن این جا میان بسته چو ناییبه باطن همچو باد بی‌قراری
تنت چون جامه غواص بر خاکتو چون ماهی روش در آب داری
در این دریا بسی رگ‌هاست صافیبسی رگ‌هاست کان تیره است و تاری
صفای دل از آن رگ‌های صافی استبدان رگ پی بری چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴

 

مرا بگرفت روحانی نگاریکناری و کناری و کناری
بزد با من میان راه تنگیدوچاری و دوچاری و دوچاری
ز جان برخاست ز آتش‌های عشقشبخاری و بخاری و بخاری
مبادا هیچ دل را زین چنین عشققراری و قراری و قراری
سکست این کره تند دل منفساری و فساری و فساری
نهاده بر سرش افسار سوداغباری و غباری و غباری
فتاده در سرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵

 

متاز ای دل سوی دریای ناریکه می‌ترسم که تاب نار ناری
وجودت از نی و دارد نواییز نی هر دم نوایی نو برآری
نیستانت ندارد تاب آتشوگر چه تو ز نی شهری برآری
میان شهر نی منشین بر آذرکه هر سو شعله اندر شعله داری
اگر نی سوی آتش میل داردچو میل رزق سوی رزق خواری
نیاز آتش است آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶

 

مرا در خنده می‌آرد بهاریمرا سرگشته می‌دارد خماری
مرا در چرخ آورده‌ست ماهیمرا بی‌یار گردانید یاری
چو تاری گشتم از آواز چنگینوایش فاش و پیدا نیست تاری
جهانی چون غباری او برانگیختکه پنهان شد چو بادی در غباری
حیاتی چون شرار آن شه برافروختکه پنهان شد چو سوزی در شراری
جمال گلستان آن کس برآراستکه پنهان شد چو گل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷

 

بدید این دل درون دل بهاریسحرگه دید طرفه مرغزاری
در او آرامگاه جان عاشقدر او بوس و کنار بی‌کناری
که فردوسش غلام آن گلستانبهشت از سبزه زارش شرمساری
به هر جانب یکی حلقه سماعیبه زیر هر درختی خوش نگاری
اگر پیری درآید همچو کافورشود گل عارضی مشکین عذاری
چو شیر اسکست جان زنجیرها رارمید آن سو چو مجنون بی‌قراری
برفتم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸

 

خداوندا زکات شهریاریز من مگذر شتاب ار مهر داری
هلا آهسته‌تر ای برق سوزانکه شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمی‌تاند نظر کاندر رکابترسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش پیاده پروری کنکه خورشیدی و عالم بی‌تو تاری
جدایی نیست این تلخی نزع استگلوی ما به هجران می‌فشاری
چو سایه می‌دود جان در پی توگذشت از سایه جان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

 

مرا اندر جگر بنشست خاریبحمدالله ز باغ او است باری
یکی اقبال زفتی یافت جانموگر چه شد تنم در عشق زاری
کناری نیست این اقبال ما راچو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را بر دار او کشتماشا کن از این پس گیر و داری
چو اندربافت این جانم به عشقشز هستم تا نماند پود و تاری
رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶

 

بگفتم با دلم آخر قراریز آتش‌های او آخر فراری
تو را می‌گویم و تو از سر طنزاشارت می‌کنی خندان که آری
منم از دست تو بی‌دست و پاییتو در کوی مهی شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدمتو پنداری ز اکنون است کاری
منم جزوی و از خود کل کل استوی است دریای آتش من شراری
ورا دیدم چو بحری موج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷

 

تو جانا بی‌وصالش در چه کاریبه دست خویش بی‌وصلش چه داری
همه لافت که زاری‌ها کنم منبه نزد او نیرزد خاک زاری
اگر سنگت ببیند بر تو گریدکه از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودیبه هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودیزمان وصل یعنی یار غاری
از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵

 

عزیزی و کریم و لطف داریولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیارز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد میبگیرم دامن او را به زاری
صراحی‌وار خون گریم به پیششبجوشم همچو می در بی‌قراری
که از اندیشه بیزارم، بده میمرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!که حیله آفرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » برف و بوستان

 

به ماه دی، گلستان گفت با برفکه ما را چند حیران میگذاری
بسی باریده‌ای بر گلشن و راغچه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن، کفن پوشید از توبسی کردی بخوبان سوگواری
شکستی هر چه را، دیگر نپیوستزدی هر زخم، گشت آن زخم کاری
هزاران غنچه نشکفته بردینوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی راهزاران دوست را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴

 

تورا گر نیست با من هیچ کاریمرا با تو بسی کار است باری
منت پیوسته خواهم بود غمخوارتوم گرچه نباشی غمگساری
ز حل و عقد عشق ملک رویتندارم حاصلی جز انتظاری
بر امید رخ چون آفتابتچو سایه می‌گذارم روزگاری
دلم را تا تو خواهی بود باقینخواهد بود یک ساعت قراری
دلا گر سر عشقت اختیار استشوی در راه او بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۸

 

درآمد دوش دلدارم به یاریمرا گفتا بگو تا در چه کاری
حرامت باد اگر بی ما زمانیبرآوردی دمی یا می برآری
چو با ما می‌توانی بود هر شبروا نبود که بی ما شب گذاری
چو با ما غمگساری می‌توان کردچرا با دیگری غم می گساری
خوشی با دشمن ما در نشستینباشد این دلیل دوستداری
بدان می‌داریم کز عزت خویشتو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۳

 

جهان را نیست جز مردم شکارینه جز خور هست کس را نیز کاری
یکی مر گاو بر پروار را کسجز از قصاب ناید خواستاری
کسی کو زاد و خورد و مرد چون خرازین بدترش باشد نیز عاری؟
چه دزدی زی خردمندان چه موشیچه بدگوئی سوی دانا چه ماری
خلنده‌تر ز جاهل بر نرویدهگرز، ای پور، ز آب و خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۲

 

دگر ره باز با هر کوهساریبخار آورد پیدا خار خاری
همان شخ که‌ش حریرین بود قرطههمی از خر بر بندد ازاری
به ابر اندر حصاری گشت کهسارشنوده‌ستی حصاری در حصاری
همی فرش پرندین برنورددشمال اکنون زهر کوهی و غاری
خزان از مهرگان دارد پیامیسوی هر باغ و دشت مرغزاری
پر از بادست که را سر دگر بارگران‌تر زو ندیدم بادساری
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

تو را افتد که با ما سر برآریکنی افتادگان را خواستاری
مکن فرمان دشمن سر درآوربدین گفتن چه حاجت؟ خود درآری
بهای بوسه جان خواهی و سهل استبها اینک، بیاور هر چه داری
به یک دل وقت را خرسند می‌باشاگرچه لاغر افتاد این شکاری
برای تو جهانی را بسوزماگر خو واکنی از خامکاری
نهان از خوی خود درساز با منکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹

 

ندارم جز غم تو غمگسارینه جز تیمار تو تیمارداری
مرا از تو غم تو یادگارستاز این بهتر چه باشد یادگاری
بدان تا روزگارم خوش کنی توبر آن امید بودم روزگاری
همه امید در وصل تو بستمبه‌سر شد عمر و هم نگشاد کاری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

گرفتم سر به پیمان درنیاریسر جور و جفا باری چه داری
چو یاران گر به پیغامی نیرزمبه دشنامی چرا یادم نیاری
به غم باری دلم را شاد می‌داراگر عادت نداری غمگساری
من از وصلت فقع تا کی گشایمچو تو نامم به یخ برمی‌نگاری
شمار از وصل تو کی برتوان داشتتو کس را از شماری کی شماری
ترا گویم که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » منطق‌العشاق » غزل

 

چو با من رای پیوندی نداریدلم سیر آمد از پیوند و یاری
نه خوی آن که از من عذر خواهینه بوی آن که بر من رحمت آری
سرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟دلم شد تیره، تا کی بردباری؟
رخت چندان جفا کردست بر منکه گر بعضی بگویم شرم داری
گهی در پای عشقم می‌دوانیگهی در دست هجرم می‌گذاری
نخواهم داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷

 

چه خوش باشد دمی با دوستدارینشسته در میان لاله زاری
اگر نبود نسیم زلف خوباننروید گلبنی بر جویباری
وگر سودای گلرویان نباشدنخواند بلبلی بر شاخساری
کنارم زان از آب دیده دریاستکه هجران را نمی‌بینم کناری
خیالی گشتم از عشقش ولیکنندارم جز خیالش راز داری
فراق جان ز تن آن لحظه باشدکه یاری دور می‌ماند ز یاری
نشاید گفت خواجو پیش هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

نگارا، کی بود کامیدواریبیابد بر در وصل تا باری؟
چه خوش باشد که بعد از ناامیدیبه کام دل رسد امیدواری؟
بده کام دلم، مگذار، جاناکه دشمن کام گردد دوستداری
دلی دارم گرفتار غم توندارد جز غم تو غمگساری
چنان خو کرد با دل غم، که گوییبجز غم خوردن او را نیست کاری
بیا، ای یار و دل را یاریی کنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۲ - تغزل

 

ز عشق خوبروبان حصاری
شدم‌ در چنگ رنج و غم حصاری
حصاری شد دلم در سینهٔ تنگ
ز دست تنگ چشمان حصاری
ز هر سو پیش چشمم اندر آید
بتی چینی و ترکی قندهاری
به‌ باری‌، چند ازینان شکوه‌ رانم
که این خوبی‌ بدیشان داد باری
از اینان با دل من بر، فسون کرد
نگاری چیره بر افسون‌نگاری
بتی کرده دل جمعی گرفتار
به بند حلقهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۸

 

بمو واجی چرا ته بیقراریچو گل پروردهٔ باد بهاری
چرا گردی بکوه و دشت و صحرابجان او ندارم اختیاری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۹

 

همه روزم فغان و بیقراریشوان بیداری و فریاد و زاری
بمو سوجه دل هر دور و نزدیکته از سنگین دلی پروا نداری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲۵

 

زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
رخت را بهتر از مه می شمارم
وزین بهتر نمی دانم شماری
درخت صندل آمد قامت تو
که می پیچد در او زلفت چو ماری
روان کردی سمند کامران را
نترسیدی که برخیزد غباری
به دنبالت روان شد آب چشمم
که ریزد بر سر راهت نثاری
چو خود رفتی به تسکین دل من
خیال خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵۵

 

ایا دریای جود و کان همت
که گردون مروت را مداری
ترا زان گوهر نایاب کان است
به رنگ لعل و بوی مشک تاری
کرم کن پاره‌ای بفرست پنهان
اگر داری و می‌دانم که داری


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » که گفت او را که آید بوی یاری؟

 

که گفت او را که آید بوی یاری؟

که داد او را امید نوبهاری؟

چون آن سوز کهن رفت از دم او

که زد بر نیستان او شراری؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » مریدی خود شناسی پخته کاری

 

مریدی خود شناسی پخته کاری

به پیری گفت حرف نیش داری

بمرگ ناتمامی جان سپردن

گرفتن روزی از خاک مزاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » تو هم بگذارن صورت نگاری

 

تو هم بگذارن صورت نگاری

مجو غیر از ضمیر خویش یاری

بباغ ما بروردی پر و بال

مسلمان را بده سوزی که داری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » پریشانم چو گرد ره گذاری

 

پریشانم چو گرد ره گذاری

که بر دوش هوا گیرد قراری

خوشا بختی و خرم روزگاری

که بیرونید از من شهسواری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خوشآن قومی پریشان روزگاری

 

خوشن قومی پریشان روزگاری

که زاید از ضمیرش پخته کاری

نمودش سری از اسرار غیب است

ز هر گردی برون ناید سواری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » ترا با خرقه و عمامه کاری

 

ترا با خرقه و عمامه کاری

من از خود یافتم بوی نگاری

همین یک چوب نی سرمایهٔ من

نه چوب منبری نی چوب داری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به ساحل گفت موج بیقراری

 

به ساحل گفت موج بیقراری

به فرعونی کنم خود را عیاری

گهی بر خویش می پیچم چو ماری

گهی رقصم به ذوق انتظاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تنی پیدا کن از مشت غباری

 

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی محکم تر از سنگین حصاری

درون او دل درد آشنائی

چو جوئی در کنار کوهساری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » اگر در مشت خاک تو نهادند

 

اگر در مشت خاک تو نهادند

دل صد پارهٔ خونابه باری

ز ابر نو بهاران گریه آموز

که از اشک تو روید لاله زاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » مشو نومید ازین مشت غباری

 

مشو نومید ازین مشت غباری

پریشان جلوهٔ ناپایداری

چو فطرت می تراشد پیکری را

تمامش می کند در روزگاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۳

 

مرای ای یار ضایع می‌گذاری
ترّحم کن گر آمد وقت یاری
من مظلوم در دستِ تو عاجز
که داند تا تو ظالم در چه کاری
خیالت گو وداعِ جاودان کن
اگر ما را به هجران می‌سپاری
درست است این که از ما برشکستی
ولیکن نیست شرطِ دوست داری
چنین بی‌غم که با رویی چو خورشید
به یک ذرّه غمِ یاران نداری
طمع دارم ز چشمِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۵

 

خوش ایّامی و خرّم روزگاری
که صحبت داشتم با تو یاری
دمی کاندر فراقت می برآرم
چه گویم زندگانی نیست باری
چه راحت باشدش هیچ از جوانی
کسی را کش نباشد غم‌گُساری
اگر بادی گذر دارد به کویت
ببین کز من نباشد بی‌غباری
و گر مرغی به بامت بر نشیند
بود بر بالش از من نامه واری
خرد بر صبر می‌دارد دلم را
قراری می‌دهد با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۳

 

دگر بار از نسیم نو بهاری
خجل شد نافۀ مشکِ تتاری
خطیب باغ شد بر منبرِ سرو
برون آمد گل از سترِ عماری
سحرگه کرد پر لؤلوی منثور
دهانِ سبزه ابرِ نو بهاری
نشستند از سرِ سرو و برآمد
خروشِ بلبل از بستان به زاری
سرا بستان چو نخلِ ستان خُلدست
سرِ بستان نداری پس چه داری
تغافل می کند فرصت نگه دار
چه کارت زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۴

 

بیا یارا که آمد وقتِ یاری
مرا بی خویشتن تا چند داری
به نومیدی چو من بی چاره ای را
روا باشد که ضایع می گذاری
جفا بردن ز دشمن بر امیدی
بسی آسان تر از نومیدواری
بسی جور از فراقت بردم ای دوست
ز دشمن تا کی آخر بردباری
مباش آخر بدین نامهربانی
که یاد از دوستان هرگز نیاری
شکیبایی مدار از من توقّع
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۷

 

ترا خود نیست راه و رسمِ یاری
که یاران را معطّل می گذاری
چرا بر هیچ بی دل رحمتی نیست
چه دل داری مگر خود دل نداری
قدم سهل است بر دنیا نهادن
اگر با ما به یاری سر درآری
چنانم در میانِ جان نشستی
که پندارم همه شب در کناری
به زور و زر ندارم با تو دستی
مگر دستی برآرم هم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

زهی از روی تو گل شرمساری
بنفشه از سر زلف تو تاری
کشیده خطبت از عنبر هلالی
گرفته لعلت از باده عیاری
ز لشکرگاه خوبی بر نیامد
بدل بردن چو تو چابک سواری
بنا میزد!رخی داری و قدّی
چو بر سروی شکفته لاله زاری
سر زلفت چو عقد حسن گیرد
نیاید آفتاب اندر شماری
رخ و خطّت بچشم من چنانست
که بر گلبرگ از عنبر غباری
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۳

 

تو چشم آنکه حق بینی نداری
وگر نه هرچه بینی حق شماری
مکن بب غریق ای زاهد خشک
کزین دریا تو چون خس در کناری
از احوال درون دردمندان
چگویم با تو چون دردی نداری
ز ابرویش چه روی آری به محراب
نماز ناروا تا کی گزاری
دلا از ما بگو با چشم گریان
چو با عنایت کرد باری
نثار خاک آن دراز در و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی