گنجور

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱

 

خوشا حالم تن آتش بستر آتش

سپندی کو که افشانم بر آتش

ز رشک سینه گرمی که دارم

کشد از شعله بر خود خنجر آتش

به خلد از سردی هنگامه خواهم

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵

 

سبکروحم بود بار من اندک

چرا نشماری آزار من اندک

تنم فرسوده در بند تو بسیار

دلت بخشوده بر کار من اندک

از این پرسش که بسیارست از تو

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸

 

به خونم دست و تیغ آلود جانان

بدآموزان وکیل بی زبانان

چه گویم در سپاس بی کسی ها

زهی نامهربان مهربانان

گر از خود خوشتری سنجیده باشد

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

زهی باغ و بهار جان فشانان

غمت چشم و چراغ رازدانان

به صورت اوستاد دلفریبان

به معنی قبله نامهربانان

چمن کوی ترا از ره نشینان

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

سرشک افشانی چشم ترش بین

شه خوبان و گنج گوهرش بین

ادای دلستانی رفته از یاد

هوای جانفشانی در سرش بین

به دشت آورده رو سیل ست گویی

[...]

غالب دهلوی