گنجور

 
غالب دهلوی
 

سبکروحم بود بار من اندک

چرا نشماری آزار من اندک

تنم فرسوده در بند تو بسیار

دلت بخشوده بر کار من اندک

از این پرسش که بسیارست از تو

شد اندوه دل زار من اندک

همانا زان حکایتها که دارم

شنیدستی ز غمخوار من اندک

ز خاصانت گرامی گوهری هست

که می داند ز اسرار من اندک

سر کوچک دلیهای تو گردم

که آسان کرده دشوار من اندک

برآیی از نورد موج تشویر

نهی گر دل به گفتار من اندک

مدان کز دستبرد تست گر هست

متاع صبر در بار من اندک

وجودم خوان یغما بود غم را

تو هم بردی ز بسیار من اندک

نگویم تا نباشد نغز غالب

چه غم گر هست اشعار من اندک؟