گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۰

 

تو را سریست که با ما فرو نمی‌آیدمرا دلی که صبوری از او نمی‌آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمرکه آب دیده به رویش فرو نمی‌آید
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیبکه مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه جور کز خم چوگان زلف مشکینتبر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید
اگر هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰

 

ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید
زبنده شرم چه داری بگو نمی آید
بدور حسن تو بیرون عاشقی کاری
بیازموده ام از من نکو نمی آید
دلم بروی تو هرگز نمی کند نظری
که تیر غمزه شوخت برو نمی آید
همی خورند غمم آشناو بیگانه
که چون بنزد توآن ماه رو نمی آید
ترازوییست درو سنگ خویشتن داری
چنانکه جز بزرش سر فرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸

 

چه رنجش است کزان تندخو نمی‌آید؟
کدام فتنه که از دست او نمی‌آید؟
به کینه جوی من ای آنکه محرم رازی
بگو بدی ز نکویان نکو نمی‌آید
ره نشاط من از شش جهت چنان بستند
که سوی من طرب از هیچ سو نمی‌آید
اگر هوای ملاقات دوستان داری
تو خود بیا، که ز ما جستجو نمی‌آید
برای باده‌گساران در این بهار چرا
پیام سبزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » مطالع و متفرقات » شمارهٔ ۳۱

 

به من خدنگ ترا سر فرو نمی‌آید
منش به جان روم از پی گر او نمی‌آید
ز تلخ‌عیشی پیمانه می‌توان دانست
که هیچ‌کار ز دست سبو نمی‌آید


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی