گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۲

 

زهی رفیق که با چون تو سروبالاییستکه از خدای بر او نعمتی و آلاییست
هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمرنیافتست اگرش بعد از آن تمناییست
هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگرباربرای خود نفسی می‌زند نه بس راییست
نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسینه عارفست که هر روز خاطرش جاییست
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۳

 

مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییستقرین دوست به هر جا که هست خوش جاییست
کسی که روی تو دیدست از او عجب دارمکه باز در همه عمرش سر تماشاییست
امید وصل مدار و خیال دوست مبندگرت به خویشتن از ذکر دوست پرواییست
چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشقبه دست باش که هر بامداد یغماییست
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۳

 

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست

که خو‌‌دپرستی عالم‌، بهار یکتایی‌ست

نه‌ گلشنی‌ست به پیش نظر، نه‌دشت و نه در

بلندی مژه ا‌ث منظر خودآرایی‌ست

بهار رمز ازل تا چه وقت‌کیرد رنگ

هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نایی‌ست

مگیر ز غیب برآییم‌ تا عیان گردیم

ز خود نشان چه دهد قطره‌ای‌ که دریایی‌ست

ز ذات محض چه اسما که برنمی‌آییم

جهان وهم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱

 

شب فراق که را طاقت شکیبایی ست
عذاب مردم عاشق بلای تنهایی ست
در آمدیم ز پا ای فراق مردم خوار
به پنجه ی تو که را بازوی توانایی ست
غراق و ارمن و ایران به پا فرو کردم
هنوز در سرم آشوب آن بخاراییست
خبر نمی رود از حال من که فریادم
به گوش خلق رسد کان غریب سودایی ست
به یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری