گنجور

 
بیدل دهلوی
 

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست

که خو‌‌دپرستی عالم‌، بهار یکتایی‌ست

نه‌ گلشنی‌ست به پیش نظر، نه دشت و نه در

بلندی مژه ا‌ت منظر خودآرایی‌ست

بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ

هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نایی‌ست

مگیر ز غیب برآییم‌ تا عیان گردیم

ز خود نشان چه دهد قطره‌ای‌ که دریایی‌ست

ز ذات محض چه اسما که برنمی‌آییم

جهان وهم و گمان فطرت معمایی‌ست

دل از تکلف هستی جنون‌نمایی کرد

نفس در آینه رنگ بهار سودایی ‌ست

به بلزم وصل جنون ناگزبر عشه افتاد

ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست

کس به ستر عیوب نفس چه چار‌ند

غبار نیستی آیینه‌ایم و رسوایی‌ست

لطافتی‌ست به طبع درشتی آفاق

مقیم پرده سنگ انتظار مینایی‌ست

شکست بام و دری چند می‌کند فریاد

که از هوا به‌در آیید خانه صحرایی‌ست

به عرض نیم نفس‌ کس چه‌ گردن افرازد

حباب ما عرق انفعال پیدایی ‌ست

تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس است

به‌ کارخانهٔ فرصت‌، عدم تماشایی ‌ست

فتاده‌ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک

ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی‌ست

رعونتی به طبعت‌ که چون غبار سحر

اگر به باد روی پیشت اوج‌پیمایی‌ست

تلاش‌ کعبه و دیرت نمی‌رود بیدل

بهشت ‌و دوزخ‌خویشی خیال هرجایی ‌ست

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: بیدل نشر نگاه
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

rezasafari در ‫۴ سال قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۱۵ نوشته:

بادا که دربیت چهارم
مگر زغیب برآییم تاعیان گردیم...
صحیح باشد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.