گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۲

 

ببسته است پری نهانیی پایمز بند اوست که من در میان غوغایم
ز کوه قافم من که غریب اطرافمبه صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم
کبوترم چو شود صید چنگ باز اجلاز آن سپس پر عنقای روح بگشایم
ز آفتاب خرد گر چه پشت من گرم استبرای سایه نشینان چو خیمه برپایم
چو ابن وقت بود دامن پدر گیردچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶۱

 

به دیدنت که من خو گرفته می آیم
بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت
به خشم روی نتابی، گرت به خواب آیم
شبی به خواب نیاسوده ام، بیا که مگر
ز دولت تو به خواب اجل نیاسایم
گریست دیده بسی خون ز رشک حسرت، از آنک
شبی به کوی تو خاری خلید در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴

 

به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم

به سودن مژه فرسوده شد سراپایم

در این محیط مقیم تغافلم چو حباب

غبار چشم گشودن تهی کند جایم

حریف مطلب اشک چکیده نتوان شد

صدا شکست نفس در شکست مینایم

شرار مرده‌ام از حشر من مگوی و مپرس

چنان گذشته‌ام از خود که نیست فردایم

سحر طرازی گلزار حیرتست امروز

شکسته رنگی آیینهٔ تماشایم

خیال هستی موهوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی