گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کندبسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند
مرا مکش، که نیاز منت بکار آیدچو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟
مرا به دست سر زلف خویش باز مدهاگر چه همچو خودم زود سرفراز کند
منم چو مردم چشمت، به من نگاهی کنکه اهل دیده به مردم نگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳

 

تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کند
که چشم سوی محبان به صرفه باز کند
چو التماس نگاهی کنم بپوشد چشم
چو آن بخیل که در بر گدا فراز کند
کند ز زود شدن روز وصل را کوتاه
شب فراق ز دیر آمدن دراز کند
مرو به صومعه گو روی خود گشاده مباد
که روی اهل حقیقت سوی مجاز کند
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی