گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۳

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمنظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

مرا چه زهره؟ که گویم: غلام روی تو باشم
سگ غلام غلام سگان کوی تو باشم
اگر بسوی تو گاهی کنم ز دور نگاهی
هنوز بر حذر از نازکی خوی تو باشم
چو سر عشق تو گفتن میان خلق نشاید
بگوشه ای بنشینم، بگفتگوی تو باشم
زهی خجسته زمانی! که بعد مرگ رقیبان
نشسته، با دل آسوده، رو بروی تو باشم
تو آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

مرا چه قرب که در انتظار روی تو باشم
همین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
مرا چه حدّ رسیدن بدان وصال همایون
همین بس است که دایم به جست و جوی تو باشم
کنون که جعد سر زلف تو به چنگ نیامد
روا بود که سراسیمه تر ز موی تو باشم
زبان مدام زیاد لب تو شهد نثارست
مگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱

 

در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
زخواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر آرم
به آرزوی توخیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم
نظر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی