گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۶

 

مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبلکه احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
خبر برید به بلبل که عهد می‌شکند گلتو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول
اما اخالص ودی الم اراعک جهدیفکیف تنقض عهدی و فیم تهجرنی قل
اگر چه مالک رقی و پادشاه به حقیهمت حلال نباشد ز خون بنده تغافل
من المبلغ عنی الی معذب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹

 

دلم ربودی و رفتی ولی نمی‌روی از دلبیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل
گرم وصول میسر شود که منزل قربستکنم مراد دل از خاک آستان تو حاصل
هوایت ار بنهم سرکجا برون کنم از سروفایت ار برود جان کجا برون رود از دل
بحق صحبت دیرین که حق صحبت دیرینروا مدار که گردد چو وعده‌های تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴

 

مقاربت نشود مرتفع ببعد منازلکه بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل
چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنونچه غم ز شدت اعراب و اختلاف قبائل
در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجرقتیل عشق نمیرد مگر بغیبت قاتل
کسی که خاک شود در میان بحر مودتگمان مبر که برد باد ازو غبار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۰

 

کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابل
چه غایبی که چنین حاضری به شکل و شمایل
درونِ خانۀ چشمی کدام حاضر و غایب
مقیمِ سینۀ تنگی کدام خارج و داخل
به تن جدایم و جانم به خدمتِ تو ملازم
به شخص دورم و دستم به گردنِ تو حمایل
ملازمِ تو وجودم نه حاضرست و نه غایب
مصاحبِ تو دلم در مراحل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۳

 

مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّل
هنوز مستم و ثابت قدم نه مستِ مُزلزل
چنین مداومتم بر مدام دست ندادی
گرم به دست نبودی زمامِ مخرج و مدخل
غبارِغم به می از رویِ روزگار توان برد
که زنگ از آینه نتوان زدود جز که به صیقل
مرا چو وحش نباید به کوه و دشت دویدن
اگر قضا نکند چشمِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری