گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱

 

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم

خزان‌گمست به باغی‌که من بهار ندارم

هوس چه ریشه‌ کند در زمین شرم دمیدن

چو تخم اشک عرق واری آبیار ندارم

محبت از دل افسرده‌ام به پیش که نالد

قیامت است‌ که من سنگم و شرار ندارم

به حیرتم چه‌ کنم تحفهٔ نوید وصالش

نگه بضاعتم و غیر انتظار ندارم

به بحر عشق چه سازند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی