گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسدپس از انتظاری و مدتی خبری به بی‌خبری رسد
شب محنتم نشده سحر مگر آفتاب جهان سپربدر آید از طرفی دگر که شب مرا سحری رسد
نبود در آتش عشق او حذر از زبانه دوزخمچه زیان کند به سمندری ضرری که از شرری رسد
خوشم آن چنان ز جفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

 

همه راست زین چمن آرزو، که به کام دل ثمری رسد

من و پرفشانی حسرتی‌، که ز نامه گل به سری رسد

چقدر ز منت قاصدان‌، بگدازدم دل ناتوان

به بر تو نامه‌بر خودم‌، اگرم چو رنگ پری رسد

نگهی نکرده ز خود سفر، ز کمال خود چه برد اثر

برویم در پی‌ات آنقدر که به ما ز ما خبری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی