گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰

 

تو جان و جهانی کریما مراچه جان و جهان از کجا تا کجا
که جان خود چه باشد بر عاشقانجهان خود چه باشد بر اولیا
نه بر پشت گاویست جمله زمینکه در مرغزار تو دارد چرا
در آن کاروانی که کل زمینیکی گاوبارست و تو ره نما
در انبار فضل تو بس دانه‌هاستکه آن نشکند زیر هفت آسیا
تو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۱

 

دگر باره خیاط باد صبابر اندام گل دوخت رنگین قبا
یکی را به بر ارغوانی سلبیکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدندبرهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگاربه پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سرو بنیکی سبز کسوت ز سر تا به پا
برافکند بر دوش بید نگونز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳ - فخریه

 

دگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا
بسی حله آورد و ببرید و دوخت
به نوروز، خیاط باد صبا
یکی را به بر ارغوانی سلب
یکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگار
به پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سروبن
یکی سبزکسوت زسرتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹ - هم او راست و اعجاز ابیات دو بیت دوبیت مجانست

 

زهی! دشمنت از طرب بینوا
زده چرخ در مدحت تو نوا
هدی یافته از جلالت جمال
جهان ساخته از نوالت نوا
معانی بلفظ تو یابد شرف
معانی ز جاه تو گیر بها
بوقت سخا گوهر آبدار
چو خاکست نزدیک تو بی بها
ولی را وفاقت صوایی صواب
عدو را خلافت خطایی خطا
نه چون رای تو اختران فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۱

 

ایا سرو قد ترک سیمین قفا
ندیدم به هجران تو جز جفا
ببستی دلم را به بند دو زلف
نخواهی نمودن مرا زان رها
چگونه گذارم بر این روزگار
تو از من جدا و من از دل جدا
رخ لعل تو کرده رویم زریر
قد سرو توکرده پشتم دو تا
چنان گریم اندر فراق تو من
که بر آس گردون کنم آسیا
بلای من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۲ - و له یمدح المرلی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجری

 

منم اینکه گشتست ناگه مرا
دل و دامن از چنگ محنت رها
منم اینکه از گردش روزگار
شدست آرزوی جانم وفا
منم اینکه در ظلمت جور و ظلم
چو یونس شدم مستجاب الدّعا
منم باز در پیش صدر جهان
زبان برگشاده بشکر و ثنا
همی بینم اینو بچشم و هنوز
نمی گردد از خویش باور مرا
ابطحاء مکّة هدا الّذی
اراه عیاناً و هذا انا
زهی جیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

چو زلف تو بود از تکبر دوتا
به بادی بیفتاد مسکین ز پا
گشودن ز زلفت گره مشکل است
درین شیوه مو می شکافد صبا
بکش دامن حسن چون گل ز ناز
که بر قد تو دوختند این قبا
کس آن خاک ره جز به مژگان نرفت
به چشم از پی آن رود توتیا
کجا می دهد دستم از بخت ید
که پایش ببوسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی