گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۹

 

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین دهن از امید خندان
مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشدبه ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان
نظری مباح کردند و هزار خون معطلدل عارفان ببردند و قرار هوشمندان
سر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشدز معربدان و مستان و معاشران و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۷

 

زنشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندان
شکرست آن نه لبها گهرست آن نه دندان
به دهان تنگ فرما که زحقه مرهمی ده
چو به خنده تازه کردی سر ریش دردمندان
به غبار گرد روی تو خطی نوشته دیدم
که به حسن از آنچه بودی شده هزار چندان
قلم مصوران گو سر خود بگیر و میرو
نوبیا و صورت خود بنما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی